تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 300

مساهمون:

ص٣٠٠
آرى گفت آيا از اهل اين شهر كسى را مىشناسى گفت آرى پادشاه گفت نام ببر تمليخا بيش از يك هزار نفر نام برد كه يك نفر آنان را نمىشناختند پادشاه پرسيد نام تو چيست ؟ جوان گفت تمليخا پرسيد اينها چه اسم است گفت نامهاى مردم زمان ما همين است . پرسيد درين شهر خانه اى هم دارى ؟ گفت آرى با من سوار شو تا خانه‌ام را نشان دهم پادشاه با گروهى از مردم سوار شد آنها را آورد بدر بهترين و بلندترين خانه‌ها گفت اين خانه ى من است در را كوبيدند پيرمردى بيرونشد كه از پيرى ابروهايش بچشمش ريخته بود پرسيد چه كار داريد پادشاه گفت كار اين جوان شگفتآور است گمان مىكند اين خانه خانه ى اوست پيرمرد از آن جوان پرسيد تو كيستى ؟ گفت تمليخايم فرزند قسطين هستم . پيرمرد خودش را بر قدمهاى او افكند و بوسيد و ميگفت بخداى كعبه سوگند او جدّ من است سپس گفت اى پادشاه اينها آن شش نفرى هستند كه از دقيانوس فرار كردند و از اين شهر بيرون شدند پادشاه از اسب فرود آمد و آن جوان را بر گردن خود سوار كرد مردم شروع كردند ببوسيدن دست و پاى او از تمليخا پرسيدند همراهانت چه شدند گفت در ميان غار منتظر من هستند در آن روز دو پادشاه بر آن شهر حكومت ميكرد يكى مسلمان و ديگرى نصرانى هر دو سلطان و اطرافيا - نشان سوار شدند به طرف غار روانشدند . چون نزديك غار رسيدند تمليخا گفت من ميترسم ياران من صداى شما را بشنوند گمان كنند دقيانوس بجستجوى آنان آمده و آنان را تعقيب ميكنند مرا اجازه دهيد تا جلوتر بروم و آنان را از
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 300 | الحسن بن محمد الديلمي / عبد الحسين رضائي / رضائي / محمد باقر بهبودى