تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 298

مساهمون:

ص٢٩٨
به او آگهى داده شده كه در حال فرار بيرونشدند با هشتاد هزار سواره مرتب دنبال آنان ميرفتند تا بر فراز كوه رسيدند و به طرف غار رفتند چون آنان را ديدند در خواب بودند پادشاه گفت اگر بخواهم اينان را مجازات كنم به چيزى مجازات جانى خواهم كرد ولى گروهى بنّاء بياوريد بنّاء و كارگر آوردند در غار را با ساروج و سنگ بستند بعد بيارانش گفت بايشان بگوئيد اگر راست ميگويند خداى آسمان اينان را ازين گرفتارى نجات بدهد و ازين غار بيرونشان آورد . بعد على عليه السّلام فرمود اى برادر يهود آنان در غار سيصد و نود و نه سال درنگ نمودند سپس چون خدا اراده كرد كه آنان را زنده نمايد باسرافيل ملك فرمانداد كه روح را در آنان بدمد سپس روح در آنان دميد و آنان از جا حركت كردند چون خورشيد طالع شد بعضى از آنان به بعض دگر گفتند ما ديشب از عبادت خداى آسمان غافل مانديم بلند شدند ديدند آن چشمه در يك شب خشك و درختان نيز خشكيده‌اند بعضى از آنان گفت در كار ما شگفتى است مانند اين چشمه بفاصله ى يك شب خشكيده آنان را گرسنگى فرا گرفت . سپس گفتند يكنفر شما با درهمش برود به طرف شهر به بيند هر - كجا غذاى پاكيزه و حلالى است بياورد از آن غذا و بايد نيرنگى بزند كه هيچ كس را از حال ما آگاه نكند تمليخا گفت هيچ كس جز من دنبال كارها نرود ولى اى مرد چوپان لباسهايت را به من ده چوپان لباسهايش را به او داد به طرف شهر روانشد ولى نگاه ميكرد وضع شهر را ديگرگون ديد نميدانست كجا برود راه‌ها را نمىشناخت تا بدروازه شهر رسيد ديد پرچم سبزى بر فراز دروازه است و بر آن پرچم نوشته
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 298 | الحسن بن محمد الديلمي / عبد الحسين رضائي / رضائي / محمد باقر بهبودى