تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
غيرتى نبود كه به جوش آيد و حميتى نبود كه وادار به شجاعت كند . رسول خدا مرا بسوى خويش حركت داد بدست خود عمامه بر سرم گذارد و اين شمشير را بدست من داد و دستش را بدسته ى ذو الفقار زد من بسوى عمرو بن عبد ودّ بيرون آمدم ولى زنان مدينه بر من اشك مىريختند كه مبادا بدست عمرو كشته شوم خداوند بدست من عمرو را كشت ولى عرب شجاع مرد افكنى دگر مانند او نداشتند . عمرو هم مرا ضربتى زد كه حضرت اشاره بجاى آن ضربت كرد و نشان داد سپس قريش هزيمت و فرار كردند بعد حضرت متوجه يارانش گرديد و فرمود : آيا چنين كه گفتم نيست ؟ همه عرضكردند آرى ، و اما ششم اى برادر يهود همانا من با رسول خدا به شهر ياران تو ، خيبر وارد شديم ، مردان شجاع يهود با ما ملاقات كردند مانند كوه‌ها از سربازان سواره و اسبان و سلاحهاى مدرن و با جمعيت فراوان كه مانع از ورود ما بخانهايشان بودند هر يك از آنان هم آورد و مبارز طلب ميكرد و مرا بسوى پيكار دعوت مىنمود . از ياران من كسى قدم به صحنه ى پيكار نگذاشت مگر اينكه كشته شد ، بطورى كه خندق رنگين شد و بفرود آمدن خوانده شدم و هر كس حفظ و نگهدارى خودش را بزرگ ميشمرد گروهى از يارانم متوجه يك ديگر شدند و گفتند اى ابا الحسن حركت كن رسول خدا مرا بلند كرد بسوى خانه‌هاى آنان هر كس از آنان بسوى من آمد او را كشتم شجاعى از آنان نيامد مگر او را از پاى در آوردم . بعد بر آنان سخت گرفتم آنچنان كه شير بر شكارش سخت