اين مسابقات و توزيع هدايا در حضور پادشاه مرسوم است . پس از اتمام مسابقات عموم به طرف شهر مراجعت كردند . كسانىكه از جانب پادشاه به دريافت مسكن و خانه مفتخر شده بودند به خانهء خود ، و ديگران به اردو رفتند و به استراحت پرداختند .
فرولاس جوان سوارهنظام را به قصر خويش دعوت كرد و هداياى بسيارى به او اهدا كرد و بالاخره جامهايى كه از كورش دريافت نموده بود پر از مى ناب نمود و به سلامتى مهمان خود نوشيد و به جوان بخشيد . جوان كه از اهل ساس بود پس از ديدن قالىهاى زيبا و باشكوه و جلال اثاثهء خانه و كثرت خدام و بردگان غرق حيرت شده پرسيد : « فرولاس تو لابد در مملكت خود صاحب ثروت بىكرانى هستى ؟ »
- بلى من از جمله مردانى هستم كه نانم را از زور بازوى خود تهيه ديدهام . در ايام كودكىام ، پدرم كه در تغذيه و بزرگ كردن كودكانش در زحمت بود ، مرا تربيت كرد تا اينكه به سن بلوغ رسيدم و مرا به مزرعهاى برد و به كار كردن پرداختم . پدرم پير و فرسوده شده و نوبت من فرا رسيده بود به او كمك كنم . لذا گوشهء زمين خود را شيار كردم ، بذر كاشتم و محصول برداشتم .
محصولى كه از زمين برمىداشتم هميشه بيش از آنچه مىكاشتم بود و برخى از اوقات به دو برابر بذرم مىرسيد . اين بود سرنوشتم مادام كه در ملك خود مىزيستم . و اما آنچه در اينجا مىبينيم اجرت و ثمرهء خدمت من در بارگاه كورش است .
مرد ساسى از شنيدن اين بيان بانگ برآورد : « چه مرد سعيدى هستى كه قبل از رسيدن به مكنت و مال ، عسرت را تحمل كردى و از كار كردن نهراسيدى . من حتم دارم چون تلخى و مرارت تهىدستى را چشيدهاى حالا از ثمرهء نعمت و جاه و جلال بيشتر متنعم و برخوردار خواهى شد . »
- يعنى تصور مىكنى كه چون به مال و ثروت رسيدهام خوشبختم و هرچه ثروتم افزونتر شود سعادتمندترم ؟ آيا خيال مىكنى حال كه داراى مكنتى بسيارم بيش از آن زمان كه در فقر و تنگدستى بودم از لذت خوردن و نوشيدن و خواب و راحتى برخوردارم ؟ نه چنين نيست .
هرچه بر ثروتم افزوده شود بيشتر بايد در حراست آن بكوشم و بيشتر جيره و مواجب بپردازم و همّ خود را بشتر مصروف نگهدارى آن نمايم . امروز يك دسته از خدمتكاران و بندگان را بايد نان بدهم و پوشاك برسانم ؛ عدهاى مريض مىشوند ، بايد آنها را مداوا كنم ؛ يك روز شبانم خبر مىآورد كه گرگ به گلهام زده و نيمى از گوسفندانم را كشته است ؛ ديگرى هراسناك مىدود كه گاوها به قعر دره پرتاب شدهاند ؛ سومى خبر مىآورد بيمارى در دواب افتاده است ؛ و روزى نيست كه اين قبيل خبرها خاطرم را ملول نكند . و وقتى نگاه مىكنم مىبينم راحتى و فراغتم از آنوقت كه تهىدست بودم به مراتب كمتر است .
كورشنامه ( فارسى ) — صفحة 246
مساهمون: گزنفون
ص٢٤٦