انداخته و چشمانش را به زمين دوخته بود . ما تقاضا كرديم از زمين برخيزد . عموم زنان نيز با او از زمين برخاستند . اما آن زن از قد و قامت و رعنايى و وقار و اصالت و تشخص از همه برتر و ممتاز ، و با وجود سادگى لباس ، ابهت و طراوت بىمانندى از سراپايش مشهود و نمايان بود .
چون درست در صورتش دقت كردم سيل اشك از چشمان زيبايش جارى بود . يكى از ما كه مسنتر از ديگران بود وى را تسليت داد و گفت : « بانو ، غصه مخور ، ما مىدانيم كه شوهرت مردى نيك و زيبا بود . اما آنكس كه ما تو را خدمتش خواهيم برد نه در زيبايى از او كسر است ، و نه در هوش و فطانت ، و نه در قدرت و سطوت . آن شخص كسى است كه بر همهء ما حكمفرمايى دارد و نامش كورش است و تو در دستگاه او خوشبخت و عزيز خواهى بود . » هنوز اين جمله تمام نشده بود كه زن شيونكنان ، پرده از سر بدريد و كليهء خدمه ناله و زارى كردند و به شدت بر سر خويش كوبيدند . ما در اين حال تضرعآميز ، قسمت اعظم صورت و گردن و بازوى بلورينش را ديديم ، دستهايش از حجاب بيرون افتاده و مانند قطعهاى جواهر شفاف درخشيدن گرفت . من و عموم حضار به تو اطمينان مىدهيم كه در تمام آسيا هرچه تجسس كنى ، صورتى به زيبايى و اندامى به رعنايى و رخسارى به اين طراوت و ملاحت و نشاط نخواهى يافت . » كورش جواب داد : « حال كه جمال اين زن بديندرجه زيبا و پرطراوت است ، ديدار او براى من مشكلتر شد .
زيرا مىترسم با وقت كم و تكاليف بسيارى كه بر عهده دارم ، اگر ملاقاتى دست دهد ، هواى تكرار ديدارش مرا از اشتغال به امور منصرف سازد و كارهايم برجاى بماند . »
مرد جوان كه اين بشنيد تبسمى كرد و گفت : « آيا تصور مىكنى كه زيبايى زنان مرد را از انجام تكليف باز دارد ؟ اگر زيبايى چنين قدرتى داشت همهء ما را اسير و مفتون مىساخت . مگر نه اين است كه آتش همهچيز را مىسوزاند ، چون سوزاندن طبيعت آن است . اما برخى از اشخاص مفتون و اسير و دلدادهء زيبايى مىشوند ، برخى نسبت به آن سرد و بىاعتنا مىمانند ، يكى دل خود را به يك نفر مىبازد ولى ديگرى نسبت به او سرد و بىمهر مىماند . چه عشق مربوط و منوط به ارادهء شخص است ، آن وقتى به معشوق دل مىدهند و اسير عشقش مىشوند كه چنين چيزى بخواهند و اراده نمايند . برادر عاشق خواهر خود نمىشود ولى ديگرى مفتون و دلدادهاش مىشود . پدر عاشق دختر خود نمىشود ، ولى دختر معبود و معشوق ديگرى قرار مىگيرد . زيرا قانون و ترس مىتوانند عشق را از ميان ببرند . اگر قانونى شخصى را از گرسنگى منع كند در حينى كه گرسنه باشد يا در حين عطش آشاميدن را ممنوع سازد ، يا سرماى زمستان و گرماى تابستان را نهى كند ، هيچ قدرتى اين قانون را رعايت نمىكند . زيرا احساس انسانى بر نفس غلبه دارد . ولى عشق ، به عكس ، در اختيار اراده است . هركس چيزى را كه بخواهد دوست مىدارد ، درست مانند وقتى كه انسان لباس و كفشى را دوست بدارد . »
كورشنامه ( فارسى ) — صفحة 128
مساهمون: گزنفون
ص١٢٨