داستان پانتئا . كورش از نيت مادىها اطمينانخاطر پيدا كرد .
فصل اول داستان پانتئا . اطمينان كورش از نيت مادىها
اين بود خلاصهاى از رفتار و گفتار كورش . وى مقرر داشت كه سهم سياكزار از غنايم ، تحت نظارت و حفاظت نمايندگانى كه محرم و معاشر و طرف اعتماد بودند قرار گيرد . نسبت به سهمى كه براى او تعيين كرده و به حضورش تقديم داشته بودند گفت : « آنچه براى من معين نمودهايد با شادى خاطر مىپذيرم ولى آن را در اختيار آن كسى قرار مىدهم كه مايل و راغب است از آن بهرهمند شود . » يكى از اهالى ماد كه عاشق الحان موسيقى بود گفت : « اى كورش من نواى نوازندگانى كه حال در اختيار و تملك تو هستند به گوش خود شنيدهام ، بسيار دلكش و روحپرور است . اگر يكى از اين زنان را به من كرامت كنى ، اقامتم در اردوگاه به مراتب از خانهام خوشتر خواهد شد . » كورش جواب داد : « بسيار خوب او را به تو بخشيدم . من از تقاضاى تو بيشتر مشعوف شدم تا تو از بخشش من زيرا خيلى مايلم كه از من خشنود و راضى باشيد . » و بىدرنگ نوازنده را در اختيار او قرار دادند .
آنگاه يكى ديگر از اهالى ماد را ، به نام آراسپ ، به حضور طلبيد . اين شخص همان كسى بود كه چون كورش از دربار آستياژ به پارس مراجعت مىكرد لباسش را به وى سپرد . كورش اين شخص را مأمور ساخت كه از خيمهگاه و زنى كه به وى اهدا نموده بودند مراقبت نمايد - اين زن قبلا به عقد آبراداتاس ، از اهالى شوش ، درآمده بود . چون اموال آسوريان را به تاراج مىبردند ، شوهر آن زن در اردو نبود بلكه به عنوان رسالت نزد پادشاه باكتريان رفته بود - مرد پرسيد : « آيا جمال زنى را كه به من سپردهاى ديدهاى ؟ » كورش جواب داد : نه . مرد گفت : « من در حين تقسيم غنايم چشمم به صورتش افتاد . وقتى وارد خيمهسرا شديم ، چون در ميان خدمهء خود بر زمين نشسته بود متوجه او نشديم . زيرا لباسش به مانند لباس بندگان بود . ولى چون خواستيم بدانيم بانوى اين خدمه كدام است ، به وضعش دقيقتر شديم . زن چادر بسيار نازكى بر سرورويش