شود ، مادر را به وعده و اميد سرگرم مىساخت . روزى مادر پيراهن خون آلود متوكّل را درآورد و در حالى كه اشك مىريخت ، او را سختتر از هر زمان نكوهش كرد و به خونخواهى برانگيخت ، و چون اين رفتار به درازا كشيد ، معتزّ گفت : مادر ، اين پيراهن را بردار و گرنه يك پيرهن دو تا خواهد شد . مادر از آن شيوه دست باز كشيد و ديگر در آن باره سخن نگفت .
قميص يوسف :
پيراهن يوسف . خداوند از آغاز كار يوسف تا انجامش از سه پيراهن سخن رانده : نخست پيراهنى كه آغشته به خون دروغين بوده ، دو ديگر پيراهنى كه از پشت دريده شد ، و سه ديگر پيراهنى كه به روى پدرش يعقوب - افگندند تا بينايىاش را بازيافت . دربارهء هر كدام از اين سه ، مثلها و داستانهاى نادر گفتهاند ؛ از آن ميان گويند : هنگامى كه برادران يوسف به پدر گفتند : « ما رفته بوديم مسابقه بدهيم و يوسف را نزد چيزهامان گذاشته بوديم ، [ چون آمديم ، ديديم ] او را گرگ خورده » « 1 » يعقوب گفت پيراهن او را به من نشان دهيد . چون پيراهن آغشته به خون - امّا پاره نشده - را نشان دادند ، گفت ، به خدا سوگند گرگى مهربانتر و نرمدلتر از اين نديدهام كه پسر مرا خورده امّا پيراهنش را ندريده !
ابو عبيد الله مرزبانى نيز در كتاب « المستنير » « 2 » خود دربارهء ابو الشيص گفته :
و قائلة و قد بصرت بدمع * على الخدّين منهمر سكوب
اتكذب فى البكاء و انت خلو * قديما ما جسرت على الذّنوب
جفونك و الدّموع تجول فيها * و قلبك ليس بالقلب الكئيب
نظير قميص يوسف يوم جاءوا * على لبّاته بدم كذوب
فقلت لها : فداك أبى و امّى * رجمت لسوء ظنّك بالغيوب
هامش
( 1 ) - سورهء يوسف - 17 .
( 2 ) - كتاب المستنير فى اخبار الشعراء المحدثين ؛ نخستين شرح حال از آن بشّار بن برد و واپسين مربوط به ابن المعتزّ است . ( م . )