اين كه من در ميان قوم خود ضايعتر از ماهتاب زمستانى هستم .
قمر المقنّع .
ماه مقنّع ، ماه نخشب . مقنّع مردى يك چشم بوده از مردمان مرو ، كه معتقد به حلول و تناسخ بوده و ادّعاى خدايى مىكرد ، و از سحر و جادو بهرهء وافرى داشت . از زر ، وجهه و آبرو براى خود اندوخت و حرمت وى در ماوراء النهر استوار گشت و كارش بالا گرفت و پيروانش با نام مبيّضه [ - سپيد جامگان ] از او فرمان بردند دنبالهء اين مبيضّه تا امروز در كش و نسف ماندهاند .
از افسونگرى و شعبدهبازيهاى او يكى آن كه ماهى را پديدار كرد كه گويند از انعكاس چشمه [ يا چاهى ] در نخشب بيرون مىآمد ، و اين ماه امروز هم به او منسوب است .
در سال 163 مهدى خليفه ، مسيّب را بر خراسان والى گردانيد و او را فرمود تا با مقنّع كارزار كند ، و او را به فرماندهى جنگ گماشت . مقنّع در دژ خود پناه جست و چون يقين حاصل كرد كه دشمن به دژ دست خواهد يافت ، همه زنانش را گرد آورد و گفت : من به آسمان عروج خواهم كرد ، هر كه از شما خواهد كه با من همراه گردد از اين نوشيدنى بنوشد . آن گاه شرابى زهر آگين به آنان نوشانيد و خود نيز از آن نوشيد و همگى جان سپردند .
قمع الفؤاد .
دانشمندى گفته : گوش روزنه و ناى دل است . صاحب بن عبّاد در فصلى گفته : « زوّج بنات صدرك من بنى علمى ، و أفرغ صوب عقلك فى قمع أذنى » يعنى : آنچه در سينه دارى به همسرى پسران دانش من درآور ، و باران خرد خود را در ناى گوش من بريز .
قميص الشّمس .
از پيراهن استعارههاى گونه گونى به كار بردهاند همان گونه كه از رداء .
امّا دلنشينترين استعاره كه از « پيراهن آفتاب » شنيدهام ، سخن حسن بن وهب است به نثر كه گفته : شربت البارحة على وجه السّماء ، و عقد الثّريّا ، و نطاق الجوزاء ، فلمّا انتبه الصّبح نمت ، فلم أستيقظ إلّا بعد أن