مىديدم . ديدم كه ابن المعتزّ را پاى برهنه از قايق بيرون آوردند . او زيرپوشى از قصب به تن داشت و بر روى آن ، تنپوشى از ابريشم خراسانى كه اندكى به زردى مىزد ، بر سرش عرقچينى مجلسى داشت . چون به نزد مونس حاجب رسيد حاجب سيلى به روى او نواخت كه معتزّ با روى به زمين افتاد . آن گاه او را به زندان فرستادند و همانجا بمرد ، و گفتهاند چند روز پس از آن در زندان كشتند در مرگ و رثاى او كسى نتوانست شعرى بگويد جز ابن بسّام كه گفته :
للّه درّك من ميت بمضيعة * ناهيك فى العلم و الآداب و الحسب
ما فيه لوّ و لا ليت فتنقصه * و انّما أدركته حرفة الأدب
يعنى : خداوند آن مرده را كه تباه شد بيامرزاد كه در دانش و ادب و تبار يگانه بود و بسنده . در كمال او چيزى از اگر و مگر و اى كاش كه سبب كاستى او بشود نبود او را يكسره پيشهء هنر و ادب دريافته بود .
خلافة اللّه :
جانشينى خداوند . ابو الفتح بستى اين سخن مرا - در كتابم المبهج - بسيار پسنديده بود كه : پادشاه ، جانشينى خدا را دارد در ميان مردم و شهرها . پس امر جانشينى هرگز با نافرمانى خدا راست نيايد . و مىگفت : دوست دارم بگويم كه من برخى از سخنان او را آوردهام .
خليفة الخضر .
جانشين خضر ، و به كسى گويند كه همواره در گردش و سفر باشد .
ابو تمّام گويد :
خليفة الخضر من يأوى الى وطن * فى بلدة فظهور العيس أوطانى
بالشّام قومى و بغداد الهوى و أنا * بالرّقّتين و بالفسطاط إخوانى
و ما اظنّ النّوى ترضى بما صنعت * حتّى تسافر بى أقصى خراسان
يعنى : جانشين خضر كسى است كه به وطنى در سرزمينى پناه مىآورد . و پشت شتران وطن من است .
كسان من در شام هستند و من خواهان بغدادم ، و من در رقّتين هستم و