و به قدر ما اتّسع الالتفات تدريجا من خلال البحث الفقهي إلى العناصر المشتركة ، اتّسع علم الاصول و [ كثرت أبحاثه و مسائله ] و ازداد أهميّة . و بذلك صحّ القول بأنّ دور علم الاصول بالنسبة إلى الاستدلال الفقهي يشابه دور علم المنطق بالنسبة إلى الاستدلال بوجه عامّ [ أي بالنسبة إلى مطلق الاستدلال في جميع العلوم ] ، حيث إنّ علم المنطق يزوّد الاستدلال بوجه عامّ بالعناصر المشتركة التي لا تختصّ بباب من أبواب التفكير دون باب [ فجميع العلوم الاستدلالية بحاجة إلى المنطق حتى علم الاصول ] ، و علم الاصول يزوّد الاستدلال الفقهي خاصّة بالعناصر المشتركة التي لا تختص بباب من أبواب الفقه دون باب .
شرح
به ميزانى كه توجه به عناصر مشترك در لابلاى بحث فقهى تدريجا افزايش پيدا كرد ، علم اصول نيز گسترش يافت و اهميت آن بيشتر گرديد . ازاينروست كه مىتوان گفت نقش علم اصول در استدلال فقهى همانند نقش منطق در هرگونه استدلال است زيرا كه علم منطق استدلال را بهطور عموم [ يعنى صرفنظر از اينكه استدلال مربوط به علم هندسه يا علم فيزيك يا علم فقه و اصول باشد ] از عناصر مشتركى كه به اين باب يا آن باب از ابواب تفكر اختصاص ندارد ، بارور مىكند [ و بدين لحاظ علم اصول نيز همانند تمامى علوم استدلالى محتاج به منطق است ] ، ولى علم اصول تنها استدلال فقهى را از عناصر مشتركى كه به اين باب يا آن باب از ابواب فقه اختصاص ندارد ، بارور مىكند [ پس عناصر مشترك در استدلال فقهى دو دستهاند : يك دسته از علم منطق آورده مىشود و يك دسته از علم اصول . آنچه از علم منطق فراهم مىشود ، براى همهء علوم است و اختصاص به فقه ندارد و آنچه از علم اصول فراهم مىشود ، براى خصوص فقه است . ]