قرينة [ و من حاقّ اللفظ ] كشف عن كون المتبادر معنى حقيقيّا .
و قد يعترض على ذلك بأنّ تبادر المعنى الحقيقي من اللفظ يتوقّف على علم الشخص بالوضع [ كما هو واضح ] ، فإذا توقّف علمه [ أي علم الشخص ] بالوضع على هذه العلامة [ كما ادّعيتم ] لزم الدّور .
و اجيب على ذلك بأنّ التبادر [ لا يتوقّف على العلم التفصيلي بالوضع بل ] يتوقّف على العلم الارتكازي بالمعنى [ الموضوع له ] - و هو العلم المترسخ في النفس الذي يلتئم مع الغفلة عنه [ أي عن المعنى ] فعلا - و المطلوب من التبادر العلم الفعليّ [ التفصيلي ] المتقوّم بالالتفات فلا دور ، كما [ يمكن الجواب ثانيا ب ] أنّ
شرح
خود كاشف از آن است كه معناى متبادر ، معناى حقيقى است .
گاه بر اين مطلب [ يعنى شناخت معناى حقيقى به سبب تبادر ] اعتراض وارد مىشود ، مبنى بر اينكه تبادر معناى حقيقى از لفظ متوقف بر آگاهى شخص [ سامع ] از وضع است [ چون سامع اگر اهل لغت نباشد و معانى الفاظ را نفهمد ، از شنيدن لفظ هيچ معنايى به ذهن او نمىآيد . ] و اگر آگاهى شخص از وضع متوقف بر اين علامت باشد [ چنان كه شما ادعا مىكنيد ] ، دور لازم مىآيد .
جوابى كه بر اين اعتراض داده شده ، آن است كه [ قسمت اول سخن شما را نمىپذيريم ، يعنى آنكه ] تبادر متوقف [ بر علم تفصيلى به وضع نيست ، بلكه متوقف ] بر علم ارتكازى [ و اجمالى ] به معناى موضوع له است . [ كه همواره نزد اهل لغت موجود است ] . و علم ارتكازى علمى است كه در خزينه ذهن رسوخ پيدا كرده و با اين كه بالفعل مورد غفلت واقع شود ، [ منافات ندارد ، بلكه ] سازگار است . و آنچه از تبادر خواسته شده ، علم به وضع بالفعل است ، كه متقوم به التفات است . پس دورى در كار نيست . [ اهل لغت چنين هستند كه معانى الفاظ را ارتكازا در ذهن دارند و هرگاه نسبت به لفظى شك كنند كه آيا اين معناى حقيقى آن است يا معناى مجاز آن ، كافى است كه به تبادر مراجعه كنند تا علم ارتكازى آنها صورت علم تفصيلى به خود بگيرد . بدينطريق