[ بحدود ثمانين سنة ] تخلق [ - المسافة ] بطبيعتها الثغرات و الفجوات . و أمّا الإماميّة فقد كانوا وقتئذ [ اى في القرن الثاني ] يعيشون عصر النصّ الشرعيّ ، [ و هو عصر حضور الباقر و الصادق عليهما السلام ] لأنّ الإمام امتداد لوجود النبيّ ، فكانت المشاكل التي يعانيها [ اي يحسها ] فقهاء الإماميّة في الاستنباط أقلّ بكثير [ اي قليلة جدا ] ، إلى الدرجة التي لا تفسح [ - الدرجة ] المجال للإحساس بالحاجة الشديدة إلى وضع علم الاصول . و لهذا نجد أنّ الإماميّة بمجرّد أن انتهى عصر النصوص بالنسبة إليهم ببدء الغيبة [ الصغرى ] أو بانتهاء الغيبة الصغرى بوجه خاصّ تفتّحت ذهنيّتهم الاصوليّة و أقبلوا على درس العناصر المشتركة .
شرح
پيامبر به روى خود باز كردند ، در واقع مىخواستند در خانهء اهل بيت را به روى خود و مردم ببندند و چه ظلمى از اين بالاتر كه مردم را از علم آنها - كه ذخيرهء علم نبوى بود - محروم ساختند و از فكر خود نيز به چيزى جز تباهى و ضلالت نرسيدند .
[ تفكر فقهى بعد از زمان غيبت و ريشههاى تفكر فقهى و اصولى در ذهن اصحاب ائمه ع ]
آرى اجتهاد در ميان شيعه به گستردگى اجتهاد در ميان اهل سنت نبود ؛ اما نه به اين معنا كه تفكر فقهى بعد از زمان غيبت صغرا يكباره در ميان شيعه پيدا شد بلكه ريشههاى تفكر فقهى و اصولى و توجه به عناصر مشتركه در عمليات استنباط در ذهنيت اصحاب ائمه و اصحاب باقرين و صادقين - عليهما السلام - و در لابلاى تدوين كتب و ترتيب احاديث موجود بود ؛ ولى چون در زمان ائمه معصومين براى شيعه احتياج تامّ به اجتهاد نبود ، بذر اجتهاد به بارورى نرسيد و فعليت كامل پيدا نكرد . گرچه استفاده از كلام امام ( ع ) ، حتى در زمان حضور امام ، احتياج به فقاهت به معناى اعم دارد و اين خود بحثى ديگر است . از شواهد تاريخى بر اين مطلب احاديثى است كه در آنها راوى از امام صادق ( ع ) يا ديگر ائمه راجع به بعضى از عناصر مشترك سؤال مىكند « 1 » . و اين خود نشان مىدهد كههامش
( 1 ) . مانند اخبار علاجيه كه در بحث تعارض ادله در آخر علم اصول مطرح مىشود . و مانند اخبار مربوط به حجيت خبر ثقه كه در جاى خود مىآيد . و مانند روايات مربوط به اصل برائت و روايات مربوط به جواز اعمال رأى و اجتهاد .