تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( الروضة من الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 6

مساهمون:

ص٦
در صبر است ، و صبر پيشه كردن از بزرگوارى است ، و بىتابى مكن كه بىتابى سودت نبخشد . سپس عمار رضى الله عنه آغاز سخن كرده چنين گفت : اى ابا ذر خدا بهراس و وحشت اندازد آنكه تو را بهراس انداخت و بترساند آنكه تو را ترساند و براستى سوگند به خدا كه چيزى مردم را از حقگوئى باز نداشته جز دل بستن به دنيا و دوستى آن ، بدان كه طاعت و فرمانبردارى در پرتو اكثريت است ( مجلسى ( ره ) گويد يعنى مردم عموما تابع اكثريت هستند اگر چه آن اكثريت بر باطل باشد ، و ممكن است مقصود اين باشد كه طاعت با جماعت اهل حق است . . . ) و سلطنت و فرمانروائى از آن كسى است كه بدان دست يافته ، و براستى اين گروه مردم را براى رسيدن بدنياشان دعوت كردند و آنها دعوتشان را پذيرفتند و در مقابل دين خود را بدانها دادند و در نتيجه زيان دنيا و آخرت را بردند و زيان آشكارا براستى همين است . آنگاه ابو ذر رضى الله عنه بسخن آمده گفت : سلام و رحمت خدا بر همگى شما باد ، پدر و مادرم بقربان اين چهره ها كه براستى هر گاه من شما را مىبينم به ياد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىافتم ، و دلخوشى من در سكونت مدينه تنها شما بوديد ، ولى بودنم در مدينه بر عثمان ناگوار بود ( و مرا مزاحم كارهاى خويش ميديد ) چنانچه در شام نيز توقف من بر معاويه ناگوار مينمود و از اين رو تصميم گرفت مرا به شهر ديگرى تبعيد كند . من از او خواستم كه آن شهر را كوفه قرار دهد ( و مرا بكوفه تبعيد كند ) ولى او به خيال خود ترسيد اگر من بكوفه روم آن شهر را بر عليه برادرش ( وليد بن عقبه كه برادر مادرى عثمان بود ) بشورانم ، و به خدا سوگند خورد كه مرا بشهرى تبعيد كند كه در آنجا هيچ گونه همدمى نداشته باشم و آوازى نشنوم ، و براستى كه من جز خداى عز و جل يار و ياورى نخواهم و در پناه او هراس و وحشتى ندارم ، خدا مرا بس است و معبودى جز او نيست بر او توكل كنم و او است پروردگار عرش بزرگ و درود خدا بر آقاى ما محمد و خاندان پاكش باد .