تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 501

مساهمون:

ص٥٠١
به آن مرد گفتم : دوست دارم تو از حضرت اجازه سؤال گيرى ، گفت : بسيار خوب ، سپس عرضكرد : قربانت گردم ، پدر من از اسيران بنى اميه بوده و شما مىدانيد كه بنى اميه حق نداشتند حرام كنند يا حلال كنند و هر مال كم و زيادى كه در دست داشتند از آنها نبود ، بلكه بشما تعلق داشت ، و من هر گاه بخاطر مىآورم كه بايد آنچه را دارم برگردانم ، حالتى به من دست ميدهد كه نزديكست ديوانه شوم ، امام به او فرمود : آنچه از آنها دارى براى تو حلال است و هر كس هم حالش مثل تو باشد ، پس از من بر او حلال است . راوى گويد : ما برخاستم و بيرون شديم . معتب ( دربان امام صادق عليه السلام ) پيش از ما خود را بجماعتى كه در انتظار اجازه امام صادق عليه السلام نشسته بودند ، رسانيد و به آنها گفت : عبد العزيز بن نافع بمقصودى رسيد كه هرگز كسى مانند او بدان نرسيده است ، به او گفتند : چه بود ؟ او براى آنها توضيح داد ، سپس دو نفر برخاستند و خدمت حضرت رسيدند يكى از آن دو عرضكرد : قربانت گردم ، پدر من از اسيران بنى اميه بوده و شما ميدانيد كه بنى اميه چنين حقى نداشتند ، نه كم و نه زياد و من دوست دارم كه شما مرا در حليت قرار دهى ، فرمود : مگر اين كار با ماست ؟ ! ما چنين حقى نداريم ، ما نميتوانيم چيزى را حلال كنيم و نه چيزى را حرام نمائيم ، آن دو مرد بيرون رفتند و امام صادق عليه السلام خشمگين شد ، در آن شب هر كس خدمتش رسيد ، پيش از آنكه چيزى بپرسد ، ميفرمود : از فلانى تعجب نميكنيد ؟ ! نزد من مىآيد و از كارى كه بنى اميه كرده‌اند حليت ميخواهد ! ! خيال مىكند اين كار بدست ماست ، و در آن شب جز دو نفر اول هيچ كس سودى نبرد ، تنها آن دو نفر بمطلب خود رسيدند .
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 501 | الشيخ الكليني / سيد هاشم رسولي محلاتى