بود . روزى در مجلسش از علويان و مذاهبشان سخن بميان آمد ، او گفت : من در سامره مردى از اولاد على را از لحاظ رفتار و وقار و پاكدامنى و نجابت و بزرگوارى در خانواده خودش و بنى هاشم مانند حسن بن على بن محمد ، ابن الرضا نديدم و نشناختم كه خاندان خودش و بنى هاشم و سرلشكران و وزيران و همه مردم او را بر سالخوردگان و اشراف مقدم بدارند . زيرا من روزى بالاى سر پدرم ايستاده بودم و آن روزى بود كه براى پذيرفتن مردم مينشست ، ناگاه دربانانش در آمدند و گفتند : ابو محمد ، ابن الرضا دم در است ، پدرم بآواز بلند گفت : اجازه اش دهيد . من تعجب كردم از اينكه در محضر پدرم مردى را بكنيه معرفى كردند ، در صورتى كه جز خليفه و وليعهد و نماينده سلطان نزد او بكنيه معرفى نميشد .
سپس مردى گندمگون ، خوش اندام ، نيكو رخسار ، خوش پيكر ، تازه جوان با جلالت و هيبت وارد شد ، چون نگاه پدرم به او افتاد ، برخاست و چند قدم استقبالش كرد ، با آنكه گمان ندارم چنين كارى را نسبت به هيچ بنى هاشمى و سرلشكرى بكند ، چون نزديكش ، رسيد با او معانقه كرد و صورت و سينه اش بوسيد و دستش را گرفت و روى مسندى كه خودش نشسته بود ، او را نشانيد ، و پهلوى او نشست و متوجه او شد و با او بسخن پرداخت و خود را قربان او ميكرد ، من از آنچه از پدرم ميديدم در شگفت بودم كه دربان آمد و گفت موفق ( برادر و سرلشكر خليفه عباسى ) آمده است - و هر گاه موفق نزد پدرم مىآمد ، دربانان و افسران مخصوصش جلو ميرفتند و از در خانه تا مسند پدرم بصف ميايستادند تا او بيايد و برود . پدرم رو بأبي محمد
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 431
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٤٣١