تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 429

مساهمون:

ص٤٢٩
مرا خسته و درمانده كرد . از ميگسارى و همنشينى با من سرباز مىزند و من نميتوانم در اين باره از او فرصتى بدست آورم ( تا او را نزد مردم خفيف و سبك كنم و آلوده و گنهكار نشان دهم ) آنها گفتند : اگر به او راه نمييابى ، برادرش موسى ( مبرقع ) هست . او اهل ساز و آواز است ، مىخورد و مىآشامد و عشقبازى مىكند ، متوكل گفت ، دنبالش بفرستيد و او را بياوريد تا او را در نظر مردم بجاى ابن الرضا جا بزنيم و بگوئيم ابن الرضا همين است . آنگاه به او نامه نوشت و با احترام حركتش داد و تمام بنى هاشم و سرلشكران و مردم باستقبالش رفتند با اين شرط كه چون بسامره وارد شود ، متوكل قطعه زمينى به او واگذارد و براى او در آنجا ساختمان كند و مىفروشان و آوازه خوانان را نزد او فرستد و با او احسان و خوشرفتارى كند و دستگاهى آراسته برايش آماده كند و خودش در آنجا بديدار او رود . چون موسى برسيد ، حضرت ابو الحسن ( امام هادى عليه السلام ) در محل پل وصيف كه جاى ملاقات واردين بود . به او برخورد ، بر او سلام كرد و حقش را ادا نمود . سپس فرمود : اين مرد ( متوكل ) ترا احضار كرده تا آبرويت را ببرد و از ارزشت بكاهد ، مبادا نزد او اقرار كنى كه هيچ گاه شراب آشاميده ئى موسى گفت : اگر مرا به آن دعوت كند چاره‌ام چيست ؟ فرمود : ارزش خودت را پائين نياور و آن كار را مكن كه او ميخواهد رسوايت كند ، موسى نپذيرفت و حضرت سخنش را تكرار فرمود ، چون ديد موسى اجابت نميكند ، فرمود : اين ( مجلسى كه متوكل براى تو فكر كرده ) مجلسى است كه هرگز تو با او گردهم نيائيد ، موسى سه سال در آنجا بود ، هر روز صبح ميرفت ، به او ميگفتند ، متوكل امروز كار دارد ، شب بيا ، شب مىآمد ، ميگفتند : مست است ، صبح بيا ، صبح مىآمد ، ميگفتند ، دوا آشاميده ، تا سه سال