سپس فرمود : اى اسحاق هر چه خواهى بكن كه عمر تو گذشته و تا دو سال ديگر [ و به دو سال نرسيده ] ميميرى و برادران و خانواده ات اندكى پس از تو اختلاف كلمه پيدا كنند و به يكديگر خيانت ورزند .
آنجا كه دشمن شماتتشان كند ، با آنكه در دل تو چنان گذشت ( كه من چگونه مرگ شيعيانم را ميدانم ) .
من گفتم : من از آنچه در دلم گذشت از خدا آمرزش ميخواهم . سپس مدتى پس از اين مجلس نگذشت كه اسحاق مرد و خاندان عمار دست نياز باموال مردم گشودند و مفلس شدند ( يعنى قرض مىكردند و نميتوانستند بپردازند ) .
8 - على بن جعفر گويد : عمره رجب را گزارده و در مكه بوديم كه محمد بن اسماعيل ( نوه امام صادق عليه السلام كه طايفه اسماعيليه به پدر او منتسبند ) نزد من آمد و گفت : عمو جان ! من خيال رفتن بغداد دارم و دوست دارم كه با عمويم ابو الحسن يعنى موسى بن جعفر عليه السلام خداحافظى كنم . دلم ميخواهد تو نيز همراه من باشى ، من با او به طرف برادرم كه در منزل حوبه بود رهسپار شديم ، اندكى از مغرب گذشته بود ، من در زدم ، برادرم جوابداد و در را باز كرد ، و فرمود : اين كيست ؟ گفتم : على است ، فرمود : اكنون مىآيم ( و براى تطهير باندرون رفت ) و او وضو را طول ميداد ، من گفتم : شتاب كنيد ، فرمود : شتاب ميكنم ، سپس بيامد و پارچه رنگ كرده ئى بگردنش بسته بود و پائين آستانه در نشست .
على بن جعفر گويد : من بجانب او خم شدم و سرش را بوسيدم و گفتم : من براى كارى آمدهام كه اگر تصويب فرمائى از توفيق خداست و اگر غير از آن باشد ، ما خطاى بسيار داريم . فرمود : چه كار است ؟
گفتم : اين برادرزاده شماست كه ميخواهد با شما خداحافظى كند و ببغداد رود ، فرمود : بگو بيايد ،
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 400
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٤٠٠