كلاهى بخواست و به او عطا فرمود ! و نماز ظهر را خواند و به او فرمود : ختنه كن ، گفت : در هفتمين روز ختنه كردهام .
6 - عبد الله بن مغيره گويد : موسى بن جعفر عليه السلام در منى بزنى گذشت كه ميگريست و فرزندانش هم گردش ميگريستند ، زيرا گاو آنها مرده بود . حضرت نزديك آن زن رفت و فرمود : چرا گريه ميكنى اى كنيز خدا ؟ زن گفت : اى بنده خدا : من فرزندانى يتيم دارم و گاوى داشتيم كه زندگى من و كودكانم از آن ميگذشت ، اكنون آن گاو مرده و من و فرزندانم از همه چيز دست كوتاه و بيچاره ماندهايم .
امام فرمود : كنيز خدا ! ميخواهى آن را براى تو زنده كنم ؟ به او الهام شد كه بگويد : آرى اى بنده خدا ! حضرت بكنارى رفت و دو ركعت نماز گزارد و اندكى دست بلند كرد و لبهايش را تكان داد ، سپس برخاست و گاو را صدائى زد و نفهميدم با سر عصا يا پنجه پايش بود كه به آن گاو زد ، گاو برخاست و راست بايستاد . چون زن نگاهش بگاو افتاد : فريادى كشيد و گفت : بپروردگار كعبه اين مرد عيسى ابن مريم است ، حضرت ميان مردم رفت و از آنجا بگذشت .
7 - اسحاق بن عمار گويد : شنيدم موسى بن جعفر عليه السلام خبر مرگ مردى را به خود او گفت ، من با خود گفتم : مگر او ميداند هر يك از شيعيانش كى ميميرند ؟ ! حضرت با قيافه اى مانند خشمگين متوجه من شد و فرمود : اى اسحاق ! رشيد هجرى علم منايا و بلايا ( مرگ و مصيبات مردم ) را ميدانست ، امام كه بدانستن آن سزاوارتر است .
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 399
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٣٩٩