تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
من او را كه در كنارى ايستاده بود صدا زدم . او نزديك آمد و سر حضرت را بوسيد و گفت : قربانت . مرا سفارشى كن ( پند و موعظه بفرما ) فرمود : سفارشت ميكنم كه در باره خون من از خدا بترسى ، او پاسخداد : هر كه در باره تو بدى خواهد خدا به خودش رساند ، و ببدخواه او نفرين ميكرد تا باز سرش را بوسيد و گفت : عمويم ! مرا سفارشى كن ، فرمود : ترا سفارش ميكنم كه در باره خون من از خدا بترسى گفت : هر كه بد شما را خواهد ، خدا به خودش رساند . به خودش رساند ، باز سرش را بوسيد و گفت : اى عمو ! مرا سفارشى كن ، فرمود : سفارشت ميكنم كه در باره خون من از خدا بترسى ، باز او بر بد خواهش نفرين كرد و بكنارى رفت ، من سوى او رفتم . برادرم به من فرمود : على اينجا باش ، من ايستادم ، حضرت باندرون رفت و مرا صدا زد ، من نزدش رفتم كيسه اى كه صد دينار داشت برداشت ، به من داد و فرمود : بپسر برادرت بگو اين پول را در سفر كمك خرجش سازد ، من آن را گرفتم و در حاشيه عبايم گذاشتم ، باز صد دينار ديگرم داد و فرمود : اين را هم به او بده ، سپس كيسه ديگرى داد و فرمود : اين را هم به او بده . من گفتم : قربانت ، اگر بدان چه فرمودى ، از او مىترسى ، چرا او را عليه خود كمك ميكنى ؟ فرمود هر گاه من به او بپيوندم و او از من ببرد ، خدا عمرش را قطع مىكند ، سپس يك مخده چرمى كه سه هزار درهم خالص داشت برگرفت و فرمود : اين را هم به او بده . من نزد محمد رفتم و صد دينار اول را به او دادم ، بسيار خوشحال شد و عمويش را دعا كرد ، سپس كيسه دوم و سوم را دادم ، چنان خوشحالى كرد كه من گمان كردم باز ميگردد و ببغداد نميرود ، باز سيصد