راستگو ) بود و در خاندان امام حسن عليه السلام زنى چون او ديده نشد .
2 - امام صادق عليه السلام فرمود : جابر بن عبد الله انصارى آخرين كس از اصحاب پيغمبر صلَّى الله عليه و آله بود كه زنده مانده بود و او مردى بود كه تنها بما اهل بيت متوجه بود ، در مسجد پيغمبر مينشست و عمامه سياهى دور سر ميبست و فرياد ميزد : يا باقر العلم ، يا باقر العلم ! اهل مدينه ميگفتند جابر هذيان ميگويد ، ميگفت : نه به خدا من هذيان نميگويم ، بلكه من از پيغمبر صلَّى الله عليه و آله شنيدم ميفرمود : تو به مردى از خاندان من ميرسى كه همنام و هم شمائل من است و علم را ميشكافد و توضيح و تشريح مىكند ، اينست سبب آنچه ميگويم .
راوى گويد : روزى جابر از يكى از كوچه هاى مدينه كه در آن مكتب خانه ئى بود ميگذشت و محمد بن على عليه السلام ( براى كارى ) آنجا بود ( زيرا در هيچ روايت و تاريخى نرسيده كه امام براى دانشآموزى بمكتب رود ) چون جابر نگاهش به او افتاد ، گفت : اى پسر پيش بيا ، او پيش آمد ، سپس گفت : برگرد ، او برگشت ، جابر گفت : سوگند به آن كه جانم در دست اوست كه شمائل اين پسر شمائل پيغمبر است ، اى پسر اسم تو چيست ؟ گفت اسمم محمد بن على بن الحسين است ، جابر بسويش رفت و سرش را بوسيد و ميگفت :
پدر و مادرم بقربانت ، پدرت رسول خدا صلَّى الله عليه و آله سلامت ميرسانيد و چنين ميگفت .
محمد بن على بن الحسين هراسان بسوى پدر آمد و گزارش را بيان كرد ، زين العابدين عليه السلام فرمود : پسر جان ، راستى جابر چنين كارى كرد ؟ گفت آرى ، فرمود : پسر جان در خانه بنشين ( زيرا او بر خلاف تقيه رفتار كرد ، چون دشمنان و مخالفين ترا خواهند شناخت و منزلت و كرامت ترا نزد خدا و
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 373
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٣٧٣