مىخواهم چنان كه بودم برگردم ، باز دست به چشم من كشيد و به حال اول برگشتم . سپس من اين حديث را بابن ابى عمير گفتم ، او گفت : من گواهى دهم كه اين موضوع درست است ، چنان كه روز روشن درست است .
4 - محمد بن مسلم گويد : روزى خدمت امام باقر عليه السلام بودم كه يك جفت قمرى آمدند و روى ديوار نشسته طبق مرسوم خود بانگ مىكردند ، و امام باقر عليه السلام ساعتى به آنها پاسخ مىگفت ، سپس آماده پريدن گشتند ، و چون روى ديوار ديگرى پريدند ، قمرى نر يك ساعت بر قمرى ماده بانگ مىكرد ، سپس آماده پريدن شدند ، من عرضكردم : قربانت گردم ، داستان اين پرندگان چه بود ؟ فرمود : اى پسر مسلم هر پرنده و چارپا و جاندارى را كه خدا آفريده است نسبت بما شنواتر و فرمانبردارتر از انسانست ، اين قمرى بماده خود بدگمان شده و او سوگند ياد كرده بود كه نكرده است و گفته بود بداورى محمد بن على راضى هستى ؟ پس هر دو بداورى من راضى گشته و من بقمرى نر گفتم : كه نسبت بماده خود ستم كرده ئى او تصديقش كرد .
5 - ابو بكر حضرمى گويد : چون امام باقر عليه السلام را بشام سوى هشام بن عبد الملك بردند ، و بدربارش رسيد ، هشام باصحاب خود و حضار مجلس كه از بنى اميه بودند ، گفت : چون ديديد من محمد ابن على را توبيخ كردم و ساكت شدم . شما يك بيك به او رو آوريد و توبيخش كنيد ، سپس به حضرت اجازه ورود داد .
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 375
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٣٧٥