از كوچه هاى آل ابى عمار دئليان بر تو حمله كرده و او قاتل تو باشد : خدا استخوان پوسيده او را هم نيامرزد ( يعنى او را هرگز نيامرزد ) .
محمد گفت : اى ابا عبد الله ! حساب كردى ولى بخطا رفتى ، سپس سراقى بن سلخ حوت به طرف امام حمله برد و به پشت حضرت كوبيد تا بزندانش انداخت و اموال او و اموال خويشانش را كه با محمد همكارى نكرده بودند ، بغارت بردند . سپس اسماعيل بن عبد الله بن جعفر بن ابى طالب كه پير مردى سالخورده و ناتوان بود و يك چشم و دو پايش را از دست داده بود و او را بدوش ميكشيدند حاضر كردند ، و محمد از او بيعت خواست ، اسماعيل گفت : برادر زاده ! من پيرى سالخورده و ناتوانم و باحسان و يارى شما نيازمندترم - ، محمد گفت : ناچار بايد بيعت كنى ، اسماعيل گفت : از بيعت من چه سود ميبرى ؟ به خدا كه اگر نام مرا در بيعتكنندگانت بنويسى جاى نام يك مرد را تنگ ميكنم ، گفت : ناچارى كه بيعت كنى و نسبت به او سخنان درشت گفت . اسماعيل به او گفت : جعفر بن محمد را نزد من دعوت كن ، شايد با يك ديگر بيعت كنيم ، محمد امام صادق عليه السلام را طلب كرد ، اسماعيل به حضرت عرضكرد : قربانت گردم ، اگر صلاح ميدانى كه حقيقت را براى او بيان كنى بيان كن ، شايد خدا شر او را از ما بازگيرد ، فرمود :
تصميم گرفتهام با او سخن نگويم ، در باره من هر نظرى دارد اجرا كند .
اسماعيل به امام صادق عليه السلام عرضكرد : ترا به خدا آيا يادت مىآيد روزى كه من خدمت پدرت محمد ابن على عليه السلام آمدم و دو حله زرد پوشيده بودم ، پدرت به من نگاهى طولانى كرد و گريست ، من عرضكردم : چرا گريه كردى ؟ فرمود : گريهام براى اينست كه ترا در پيرى بيهوده ميكشند ، و دو بز هم در خون تو شاخ نمىزنند ( كسى از تو خونخواهى نميكند يا خون تو بواسطه سالخوردگيت بسيار
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 183
مساهمون: الشيخ الكليني
ص١٨٣