آمد و ترس بر من غلبه كرد ، به ياد فرمايش امام صادق عليه السلام افتادم .
نزد مهدى عباسى ( كه در ذيحجه سال 158 خليفه شد ) رفتم ، زمانى كه او به حج رفته و در سايه ديوار كعبه براى مردم خطبه ميخواند ، بدون اينكه مرا بشناسد ، از پاى منبر برخاستم و گفتم : يا امير المؤمنين ، اگر ترا بخيرخواهى كه ميدانم رهنمائى كنم ، به من امان ميدهى ؟ گفت : آرى . آن خيرخواهى چيست ؟ گفتم :
موسى بن عبد الله بن حسن را به تو نشان مىدهم ، گفت : آرى تو در امانى ، گفتم : به من مدركى بده كه خاطرم جمع باشد ، از او عهود و پيمانها ( مانند امضا و شاهد و قسم ) گرفتم و از خود اطمينان يافتم ، سپس گفتم : خود من موسى بن عبد ا للهام ، گفت : بنا بر اين گرامى هستى و به تو عطا مىشود ، گفتم : مرا بيكى از خويشان و فاميلت بسپار تا نزد خودت عهده دار زندگى من باشد ، گفت : هر كه را خواهى انتخاب كن ، گفتم : عمويت عباس بن محمد باشد ، عباس گفت : من به تو احتياجى ندارم ، گفتم ولى من به تو احتياج دارم ، از تو ميخواهم به حق امير المؤمنين كه مرا بپذيرى ، او خواه ناخواه مرا پذيرفت .
مهدى به من گفت : كى ترا ميشناسد ؟ - در آنجا بيشتر رفقاى ما اطرافش بودند - من گفتم : اين حسن بن زيد است كه مرا ميشناسد و اين موسى بن جعفر است كه مرا ميشناسد ، و اين حسن بن عبد الله بن عباس است كه مرا ميشناسد ، همه گفتند : آرى يا امير المؤمنين ، ( با آنكه مدتى است او را نديدهايم ) گويا هيچ از نظر ما پنهان نگشته است ، سپس من بمهدى گفتم : يا امير المؤمنين همانا اين پيش آمد را پدر اين مرد به من خبر داد - و بموسى بن جعفر اشاره كردم - .
موسى بن عبد الله گويد : در آنجا دروغى هم به امام جعفر صادق عليه السلام بستم و گفتم : و به من امر كرد كه
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 186
مساهمون: الشيخ الكليني
ص١٨٦