تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
عيسى بن زيد گفت : اگر امروز كه زندان خرابست و قفلى ندارد ، او را بزندان اندازيم ، ميترسيم از آنجا فرار كند ، امام صادق عليه السلام خنديد و فرمود : * ( لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم ) * عقيده دارى مرا زندان كنى ؟ گفت : آرى ، به حق آن خدائى كه محمد صلَّى الله عليه و آله را بنبوت گرامى داشت بزندانت افكنم و بر تو سخت گيرم . سپس عيسى بن زيد گفت : او را در پستو خانه زندان كنيد ، همان جائى كه اكنون طويله اسبان است [ خانه ريطه دختر عبد الله است ] . امام صادق عليه السلام فرمود : همانا به خدا من ميگويم و تصديقم خواهند كرد ( من عواقب وخيم اين تصميم شما را تذكر مىدهم و چون مردم صدق گفتار مرا ديدند ، ناچار تصديقم ميكنند ) عيسى بن زيد گفت اگر بگوئى دهنت را خرد ميكنم . امام صادق عليه السلام فرمود : همانا به خدا اى موى پيشانى برگشته ! اى چشم سبز ! گويا من ميبينم كه تو براى خود سوراخى ميجوئى كه در آن در آئى ، و تو در روز جنگ قابل ذكر نيستى ، ( لياقت سربازى هم ندارى ) من نسبت به تو عقيده دارم كه هر گاه از پشت سرت صدائى بلند شود ، مانند شتر مرغ رمنده پرواز ميكنى ، محمد با شدت و خشونت بعيسى دستور داد : او را زندان كن و بر او سخت بگير و خشونت كن ، امام صادق عليه السلام فرمود : همانا به خدا گويا ميبينم ترا كه از * ( سده اشجع ) * خارج شده و بسوى رود - خانه ميروى و سوارى نشاندار كه نيزه كوچكى نيمى سفيد و نيمى سياه در دست دارد و بر اسب قرمز پيشانى سفيدى سوار است بر تو حمله كرده و با نيزه به تو زده ولى كارگر نشده است و تو بينى اسب او را ضربت زده و بخاكش انداخته ئى ، و مرد ديگرى كه گيسوان بافته اش از زير خودش بيرون آمده و سبيلش كلفت است