بودم و هر خبرى كه او از برادرش موسى بن جعفر عليه السلام شنيده بود ، مينوشتم ، روزى در مدينه خدمتش نشسته بودم كه ابو جعفر محمد بن على الرضا عليه السلام در مسجد رسول خدا صلَّى الله عليه و آله بر او وارد شد .
على بن جعفر برجست و بدون كفش و عبا نزد او رفت و دستش را بوسيد و احترامش كرد ، ابو جعفر به او فرمود :
اى عمو ! بنشين ، خدايت رحمت كند ، او گفت : آقاى من ! چگونه من بنشينم و تو ايستاده باشى ؟ ! چون على بن جعفر بمسند خود برگشت ، اصحابش او را سرزنش كرده ، ميگفتند : شما عموى پدر او هستيد و با او اين گونه رفتار ميكنيد ؟ ! او دست بريش خود گرفت و گفت : خاموش باشيد ، اگر خداى عز و جل اين ريش سفيد را سزاوار ( امامت ) ندانست و اين كودك را سزاوار دانست و به او چنان مقامى داد ، من فضيلت او را انكار كنم ؟ ! ! پناه به خدا از سخن شما ، من بنده او هستم .
13 - پدر خيرانى گويد : من در خراسان خدمت امام رضا عليه السلام بودم ، كه مردى به آن حضرت گفت : آقاى من ! اگر پيش آمدى كند ، بكه بگرويم ، فرمود : بپسرم ابى جعفر - مثل اينكه گوينده سن ابى جعفر عليه السلام را براى امامت كم شمرد - امام رضا عليه السلام فرمود : همانا خداى تبارك و تعالى عيسى بن مريم را برسالت و نبوت برگزيد و صاحب شريعت تازه اش ساخت ( يعنى كتاب بر او نازل كرد و اولو العزمش قرار داد ) در سنى كمتر از سن ابى جعفر عليه السلام .
14 - زكريا بن يحيى گويد : شنيدم على بن جعفر ، حسن بن حسين بن على را حديث ميكرد و ميگفت :
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 107
مساهمون: الشيخ الكليني
ص١٠٧