تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
به خدا سوگند كه خدا ابو الحسن الرضا عليه السلام را يارى كرد ، حسن گفت : آرى به خدا قربانت گردم ، همانا برادرانش نسبت به او ستم كردند ، على بن جعفر گفت : آرى به خدا ما عموهايش هم به او ستم كرديم ، حسن گفت : قربانت گردم ، مگر شما چه كرديد ؟ زيرا من نزد شما نبودم ، گفت : ما و برادرانش به او گفتيم : هرگز در ميان ما خاندان ، امامى كه رنگش دگرگون باشد نبوده ( مقصودشان اين بود كه امام محمد تقى عليه السلام بشما شباهت ندارد ) حضرت رضا فرمود : او پسر منست ، آنها گفتند : همانا رسول خدا صلَّى الله عليه و آله به حكم قيافه شناس داورى فرموده ، ميان تو و ما هم قيافه شناس داور باشد ، حضرت فرمود : من دنبال آنها نميفرستم ، شما بفرستيد ، و به آنها اطلاع ندهيد كه براى چه دعوتشان ميكنيد و شما در خانه خود باشيد . چون ايشان آمدند ، ما را در باغ نشانيدند ( يعنى قيافه شناسان يا عموها و برادران امام رضا عليه السلام ) و عموها و برادران و خواهران امام رضا عليه السلام صف كشيدند و آن حضرت را گرفته خرقه و كلاهى پشمين به او پوشانيدند و بيلى بر دوشش گذاشتند و گفتند به صورت باغبانى وارد باغ شو ، سپس ابى جعفر عليه السلام را آوردند و بقيافه شناسان گفتند : اين پسر را بپدرش منسوب كنيد ، آنها گفتند : او را در اينجا پدرى نيست ولى اين و اين عموى پدر او هستند و اين عموى خود اوست و اين عمه اوست ، اگر او در اينجا پدرى داشته باشد ، همين صاحب باغست كه قدمهاى او با قدمهاى اين پسر يكسان است و چون حضرت رضا عليه السلام برگشت ، گفتند : همين شخص پدر اوست ( گويا ابتدا از آثار قدم حضرت كه روى زمين نقش بسته بود ، احتمالى دادند و سپس كه خود حضرت را ديدند يقين كردند ) . على بن جعفر گويد : من برخاستم و لب ابى جعفر عليه السلام را چنان بوسيدم كه آب دهانش را مكيدم