خداى تو كه بفرستد بر ما خوانى از آسمان ؟ گفت : بپرهيزيد از خداى اگر هستيد گرويدگان *
113 - گفتند : خواهيم كه بخوريم ازان ، و بيارامد دلهاى ما ، و بدانيم كه راست گفتى ما را و باشيم بران از گواهان *
114 - گفت عيسى پسر مريم : بار خداوند ما بفرست بر ما خوانى از آسمان ، كه باشد ما را عيدى « 1 » اول ما را و اخر ما را « 2 » و نشانى از تو ، و روزى ده ما را كه تو اى بهتر روزى دهندگان *
115 - گفت خداى : من كه فرو فرستادهام « 3 » آن را بر شما ، هر كى كافر شود پس از ان از شما من عذاب كنم او را عذابى كه نه عذاب كرده باشم يكى را از جهانيان *
116 - كه گفت خداى : يا عيسى پسر مريم ، تو گفتى « 4 » مردمان را :
بگيريد مرا و مادرم را بخدايى از دون خداى ؟ « 5 » گفت : پاكى تو ! نه باشد مرا كه گويم آنچه نيست مرا سزاوار ، اگر بودم كه گفتم آن را كه دانستى تو آن را « 6 » ، دانى آنچه اندر تن منست و نه دانم آنچه اندر تن تو است ، كه توى تو داناى نهانها *
117 - نه گفتم ايشان را مگر آنچه تو فرمودى مرا بدان كه : بپرستيد خداى را خداوند من و خداوند شما ؛ و بودم بر ايشان گواه هر چند بودم اندر ايشان ؛ « 7 » چون بميرانى « 8 » مرا توى تو نگهبان بر ايشان ، كه
هامش
( 1 ) نيكوى . ( خ )
( 2 ) عيدى يعنى جشنى مر پيشينيان مرا و پسينيان ما را . ( صو )
( 3 ) فرو فرستندهام ( صو )
( 4 ) آن تو بودى كه بگفتى ؟ ( صو ) - توى [ كه ] گفتى ؟ ( خ )
( 5 ) بخدايى از بيرون خداى . ( خ ) . دو خداى از جز خداى . ( صو )
( 6 ) ( خ ) - متن : كه باشم كه گويم آن را كه دانستى آن را .
( 7 ) گواه تا بودم اندر ميان ايشان . ( صو . خ )
( 8 ) چون برداشتى مرا از ميان ايشان ، بودى تو . ( صو ) - چون بميرانى مرا تو باشى . ( خ )