و اگر گفته شود : شما از كجا مىدانيد ، آنچه را كه حضرتش بدان [ ملال اشخاص ] را مربوط نمود ، واقع نمىشود ؟ تا به چنين داورى رسيد كه او خواسته است نفى هميشگى خستگى را بيان كند .
مىگوييم : روشن است كه ملال و دلتنگى همهء كارها و احوال بشر را شامل نمىشود .
آنان در چيزهايى مانند حرص ورزيدن ، آرزوهاى طولانى و آزمندى خستگى نمىشناسند بنابراين رواست كه آنچه را خداوند متعال مىداند بدان وابسته شود ، يعنى اينكه خستگى آنان واقع نخواهد شد .
جهت دوّم : حديث ، به اين معنى باشد كه خداوند متعال نسبت به شما خشمگين نمىشود تا به خاطر آن شما را رانده ، از لطف و احسان خود محروم كند . تا اينكه شما كار براى او را ترك كرده و براى رفع نيازهايتان از بخشش او چشم فروپوشيده ، روى گردانيد . بنابراين هر دو كار را « ملل » ناميد اگرچه واقعا چنين نبودند . و بنا به عادت عرب ، نامگذارى چيزى به اسم ديگرى ، با شرط همگونى برخى جنبهها و جهات رايج است .
عدىّ بن زيد عبادى مىگويد :
ثمّ أضحوا لعب الدّهر بهم * و كذاك الدّهر يؤدي بالرّجال « 1 »
عبيد بن ابرص اسدى نيز گفته است :
سائل بنا حجر بن أمّ قطام إذ * ظلّت به السّمر الذّوابل تلعب « 2 »
در اين دو بيت به خاطر تشبيه ، « لعب » ( بازى ) را به روزگار و نيزه نسبت مىدهد . و ذو الرّمه مىگويد :
و أبيض موشىّ القميص نصبته * على حضر مقلاة سفيه جديلها « 3 »
او نيز بالا و پايين رفتن ( اضطراب ) ( زمام / افسار ) را ( سفه / نادانى ) ناميده است . زيرا اين واژه در اصل به معنى ( طيش / خفّت و سبكى ) و به سرعت بالا و پايين رفتن و حركت كردن است . و [ با اين وصف ، قصد داشته است كه ] مادهشتر خود را به زيركى و نشاط ، وصف كند .
هامش
( 1 ) - سپس بازيچهء روزگار شدند و روزگار ، مردان را اينچنين ، نابود مىكند .
( 2 ) - دربارهء از حجر ، پسر امّ قطام بپرس ، آنگاه كه نيزهها با او بازى مىكردند .
( 3 ) - چه بسيار دلاوران شجاعى كه آنان را كشته ، بر پشت اسبى گذاشتهام كه از فرط نشاط ، افسارش بهشدت بالا و پايين مىرفت .