تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيره و صفات پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
مشغول پرستارى است ، پس بلند شو و به مسجد برو و براى مردم نماز بخوان كه حجت و دليلى براى آينده خواهد بود . مردم در مسجد منتظر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله يا على عليه السّلام بودند تا نماز بخوانند ، در همين هنگام ابو بكر وارد مسجد شد و گفت : پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مريض است و به من امر فرموده است كه با شما نماز بخوانم . يكى از اصحاب گفت : تو بايد در لشكر اسامه باشى ؛ به خدا قسم مىدانم كه هيچ‌كسى دنبال تو نفرستاده و به نماز خواندن نيز امر نكرده است . مردم بلال را خواستند . بلال گفت : اهميت ندهيد ، من اين موضوع را با پيامبر در ميان خواهم گذاشت و از وى كسب تكليف مىنمايم . بلال به سرعت نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رفت و در خانه را به شدت كوبيد ، به‌طورىكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله متوجه صداى در شد و فرمود : اين صداى شديد چيست ؟ ببينيد چه كسى است ؟ فضل بن عباس در را باز كرد ، بلال حبشى را ديد و گفت : بلال ! چه خبر است ؟ بلال گفت : ابو بكر وارد مسجد شده و در محراب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله قرار گرفته است و مىگويد : پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دستور داده كه نماز بخوانم . فضل گفت : مگر ابو بكر همراه لشكر اسامه نبود ؟ به خدا قسم ! اين همان شر بزرگى است كه ديشب در مدينه اتفاق افتاده و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خبر آن را به ما داد . هر دو وارد خانه شدند . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : اى بلال ! چه شده است ؟ بلال هم تمام ماجرا را تعريف كرد . آن حضرت فرمود : مرا بلند كنيد ، مرا بلند كنيد و به مسجد ببريد ، قسم