طبرسى مىگويد : وقتى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وارد مدينه شد ، فاطمه دختر آن حضرت برايش آب آماده كرد و پيامبر سر مبارك خود را شستوشو داد .
در آن هنگام جبرئيل بر پيامبر وارد شد ، در حالى كه بر اسبى سوار بود و عمامهاى سفيد از استبرق ، بر سر پيچيده بود . درّ و ياقوت نيز به آن آويزان شده بود . غبارى روى عمامه بود . پيامبر برخاست و از روى او غبار گرفت .
جبرئيل گفت : پروردگار ، شما را رحمت كند . اسلحه را بر زمين گذاشتهاى ، در حالى كه اهل آسمان آن را كنار نگذاشتهاند . سپس جبرئيل گفت : اى پيامبر ، به سوى برادران ايشان از اهل كتاب ( يهود و نصارى ) برو .
به خدا قسم ! چنان آنها را در هم بكوب و بشكن كه گويى تخممرغى را بر صخرهاى مىكوبى .
پس ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله على عليه السّلام را فراخواند و فرمود : پرچمدار لشكر از مهاجرين را به سوى قبيله بنى قريظه بفرست . همچنين پيامبر فرمود :
برايتان چنين تصميم گرفتهام كه نماز عصر نگذاريد ، مگر در محلّ قبيلهء بنى قريظه . پس على عليه السّلام در حالى كه مهاجرين و فرزندان عبد الاشهل و فرزندان النجار همگى همراه ايشان بودند ، به سوى بنى قريظه به راه افتادند و كسى از دستورات على عليه السّلام سرپيچى و نافرمانى نمىكرد . پيامبر عدهاى از مردان را به دنبال آنها فرستاد و بعضى از ايشان وقتى به بنى قريظه رسيدند ، نماز عصرشان قضا شده بود و نماز عصر را بعد از عشاء خواندند . به همين علت ، او را تحقير كرده و ناسزا گفتند ، مىگفتند :
خداوند همين كار را با خودت و پسر عمويت بكند ، در حالى كه على عليه السّلام ايستاده بود و جوابى به آنها نمىداد .
هنگامى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ، در حالى كه مسلمانان دورتادور او را گرفته
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيره و صفات پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 248
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٤٨