كسى تو را زده است ؟ عثمان بن مالك مرد و نتوانست به اهل مكه بگويد كه من در كجا هستم ، قتل عثمان بن مالك باعث شد كه ذهن آنها مشغول شود .
دو روز ديگر در غار مانديم ، تا آبها از آسياب بيفتد . پس از دو روز ، براى غذا خوردن و نماز خارج شديم ، تا اينكه به تابوت خبيب رسيديم ، در حالى كه در اطراف آن نگهبان بود ، پس من تابوت را بر دوش گرفتم ، اما هنوز چهل قدمى برنداشته بودم كه متوجه من شدند ؛ من نيز تابوت را انداختم . آنها به دنبال من آمدند ولى خسته شدند و برگشتند . رفيق من سوار شتر شد و خود را به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رسانيد و او را باخبر ساخت . اما خبيب را بعد از آن نديدم ؛ انگار كه زمين او را بلعيده بود .
من از اينكه از دست آنان فرار كرده بودم ، خوشحال بودم تا اينكه داخل غار ضجنان شدم . « 1 »
همراهم كمان و نيزهام بود اما كمى نگذشت كه مردى از بنى الدئل كه كور بود و قد بلندى داشت ، وارد غار شد تا گوسفندان خود را آب دهد ، گفت : چه كسى اينجاست ؟
گفتم : من از بنى الدئل هستم .
كمى غرغر كرد و صدايش را بالا برد و شروع به تغنى و آواز خواندن كرد و مىگفت :
و لست بمسلم ما دمت حيا * و لست ادين دين المسلمينا
« تا زندهام مسلمان نمىشوم و دين مسلمانان را نمىپذيرم . »
هامش
( 1 ) . گفته شده است : ضجنان كوهى از نواحى تهامه است و آن كوهى است كه بين آن و مكه 25 ميل فاصله است . معجم البلدان ، ج 3 ، ص 345 .