خبيب نشست ، در حالى كه تيغ در دست خبيب بود . مادرش با ديدن اين صحنه فرياد كشيد . خبيب گفت : آيا مىترسى كه او را بكشم ؟ بدان كه اين گونه كشتن در شأن ما نيست .
پس آن زن گفت : اسيرى بهتر از خبيب نديدهام .
در آن هنگام ، در مكه ميوهء انار نبود ، اما در دست خبيب تكهاى انار بود كه از آن مىخورد و آن انار چيزى نبود ، مگر رزقى از جانب خداوند .
زمانى كه خبيب را از حرم خارج نمودند تا او را بكشند ، گفت : بگذاريد من دو ركعت نماز بخوانم . او را رها كردند و دو ركعت نماز خواند ، پس سنتى بنا نهاده شد كه اگر كسى را مىخواهند بكشند ، صبر كنند . سپس خبيب گفت : اگر آنها و ياران من جزع نمىكردند ، هرگز هراسى نداشتم .
سپس ابياتى سرود كه اين دو بيت از آنهاست :
و لست ابالى حين اقتل مسلما * على اى شق فى اللّه مصرعى
و ذلك فى ذات اللّه و ان يشأ * يبارك على اوصال شلو ممزع
« آنگاه كه مسلمان كشته مىشوم ، ترسى ندارم كه بر كدام پهلو در راه خدا بر زمين بيفتم ، چون اينگونه كشته شدن ، كشته شدن در راه خداست ، اگر خدا بخواهد هر عضو تكهتكهشدهء مرا مبارك مىكند . »
عاصم بن ثابت را مىخواستند به سلافة بنت سعد بفروشند ؛ چرا كه او نذر كرده بود كه در كاسهء سر عاصم شراب بنوشد . عاصم هر دو پسر سلافه را در احد كشته بود . و سلافه نذر كرده بود كه در كاسه سر عاصم شراب بنوشد ، ولى زنبوران زيادى كنار جسد عاصم جمع شدند و نگذاشتند كه دشمن به جسد نزديك شود .
آن را رها كردند تا فردا صبح به سراغ او بيايند ، ولى شب باران آمد و