ديگرى از كوه احد انتقال دادند كه جنگى در آنجا نبود .
پيامبر ايستاده بود و مىديد كه يارانش شكست مىخورند . فقط على عليه السّلام بود كه با دشمن آنقدر جنگيد كه در صورت و سر و سينه و شكم و دستان و پاهاى مباركش بيش از هفتاد زخم ديده شد . همگى شنيدند كه يك منادى از آسمان فرياد زد : « لا سيف الا ذو الفقار لا فتى الّا علىّ »
در اين موقع جبرئيل بر پيامبر نازل شد و فرمود : اى محمد ، به خدا قسم ! اين [ تلاش ] را يارى كردن مىگويند !
پيامبر جواب داد : چونكه او از من است و من از اويم .
جبرئيل فرمود : و من هم از شما دو تن هستم .
الازرى در اينباره شعرى سروده كه چنين است :
ذاك يوم جبرئيل انشد فيه * مدحا ذو العلى له انشاها :
لا فتى فى الوجود الّا عليّ * ذاك شخص بمثله اللّه باهى
ما حوى الخافقان انس و جن * قصبات السّبق التى حواها
لا ترم وصفه ففيه معان * لم يصفها الا الذى سوّاها
« آن روز جبرئيل چنين سرود و مدح كرد كسى را كه صاحب بزرگى و كرامت است . جوانمردى مانند على نيست ، او كسى است كه خداوند به او مباهات مىكند . در شرق و غرب عالم از انس و جن كسى مانند او يافت نمىشود كه چنين فضايل و كمالاتى داشته باشد . وصف بزرگى او را نمىتوان گفت ، مگر كسى كه همرتبهء او باشد . »
هند بنت عتبه در وسط لشكر ايستاده بود و هروقت مردى از قريش فرار مىكرد ، براى او سرمهدانى را مىبرد و به او مىگفت : همانا تو زنى بيش نيستى ! با اين سرمهدان ، سرمه بكش !