ابن اسحاق در كتاب سيره ابن هشام مىگويد : حليس بن زبان برادر بنى الحارث بن عبد مناة بود . او در آن روز آقاى حبشىها بود . وقتى كه به طرف ابو سفيان رفت ، ديد كه ابو سفيان دارد با آهنى كه در انتهاى نيزه است ، بر دهان حمزه ضربه مىزند و مىگويد : بچش - اى كوه شتر ! ( نعوذ بالله )
حليس گفت : اى بنى كنانه ، اين آقا و سيد قريش است ، با پسر عمويتان مانند تكه گوشتى رفتار مىكنند .
ابو سفيان گفت : واى بر تو ! اين را از جلوى چشمم دور كنيد ! همانا او مانند سنگريزههاى بيابان است . « 1 »
از واقدى روايت شده است كه : مخيرق يهودى كه از بزرگان يهود بود ، مىگفت : روز شنبه كه پيامبر در احد بود ، به يهوديان گفت : اى يهوديان ، به خدا قسم كه شما خودتان مىدانيد كه محمد پيامبر و فرستادهء خداست و يارى او به شما رسيد و او جنگيد و زخمى شد . پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در حق او فرمود : مخيريق بهترين فرد يهود است .
واقدى مىگويد : عمرو بن جموح مردى لنگ بود . او در روز احد همراه با پسرش با پيامبر حاضر شد . آنها مانند شير مىجنگيدند . وقتى قوم او خواستند كه او را حبس كنند تا به جنگ نرود ، به او گفتند : تو مردى لنگ و از كار افتادهاى و تكليفى بر تو نيست ؛ چون پسران تو به همراه پيامبر جنگيدند .
عمرو بن جموح گفت : خوشا به حالشان ! آنها به بهشت رفتند و من نزد شما نشستهام .
هامش
( 1 ) . سر النبى ، ج 3 ، ص 608 .