حمزه و على عليهما السّلام عبيده را حمل كردند و وقتى كه به پيامبر رسيدند ، اشك از چشمان عبيده جارى شد و فرمود : اى فرستاده خدا ، آيا من شهيد مىشوم ؟
پيامبر جواب دادند : بلى ، تو اولين شهيد از اهل بيتم هستى .
ابو جهل به قريش مىگفت : عجله نكنيد و تكبر نورزيد ، چنانكه فرزندان ربيعه چنان كردند . بر شما باد كه اهل مدينه را به بدترين شكل بكشيد و اما ، دربارهء قريش ، با آنان به بهترين وجه رفتار كنيد تا اينكه آنها را وارد مكه كنيم و ضلالت و گمراهيشان را به آنان بفهمانيم .
ابليس در صورت سراقة بن مالك آمد و به آنان گفت : من همسايهء شما هستم ، پرچمتان را به من بدهيد . آنان نيز پرچم جناح چپ سپاه را به او دادند .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز به اصحابش فرمودند : چشمانتان را ببنديد و دندانهايتان را در دهان ، روى هم بفشاريد . سپس دستان خود را بالا برد و فرمود : پروردگارا ، اگر اين ابليس راندهشده را هلاك كنى ، باز هم ايمان نمىآورد و تو را عبادت نخواهد كرد . سپس حالت غش و بيهوشى بر پيامبر عارض شد . در حالى كه بسيار عرق كرده بود ، از آن حالت خارج شد ، عرقها را از صورت مباركش پاك كرد و فرمود : اين جبرئيل است كه با هزار فرشته بر شما نازل شدند ، همينكه چشم ابليس به جبرئيل افتاد ، پا به فرار گذاشت و لباسش را انداخت .
منية بن حجاج لباسش را گرفت و گفت : واى بر تو اى سراقه ! مستحق و سزاوار آب دهان مردم گشتى .
شيطان مشتى بر سينهء او زد و گفت : من چيزى را مىبينم كه شما
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيره و صفات پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 194
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٩٤