انصار به نام طعمة بن ابيرق ( از بنى ظفر بن حارث ) از همسايهء خويش قتادة بن نعمان زرهى دزديد و زره در كيسهء آرد بود و آرد از سوراخ كيسه تا در خانهء طعمه ريخته شده بود و او زره را نزد يك يهودى به نام زيدين سمين پنهان ساخت . زره را در خانهء طعمه جستند و نيافتند و قسم خورد كه آن را نبرده و خبر ندارد . صاحب زره گفت : به خدا شبانه آمده و برده و رد آن را تا در خانهاش يافتهايم ؛ اما طعمه چون سوگند خورد رهايش كردند . دنباله اثر آرد را تا خانهء يهودى تعقيب كردند و او را گرفتند . او گفت زره را طعمة بن ابيرق به من داده است و چند يهودى نيز گواه آورد . بنى ظفر - طايفهء طعمه - گفتند قضيه را نزد پيغمبر ( ص ) ببريم و از او بخواهيم كه از خويشاوند ما طرفدارى كند و اگر نكند طعمة بىآبرو و ساقط مىشود و يهودى تبرئه مىگردد ، و رسول اللّه ( ص ) قصد كرد كه همين كار را بكند و دلش با ايشان بود و مىخواست يهودى را مجازات نمايد كه آيهء بالا [ در منع حمايت از خائن ] نازل گرديد .
لَيْسَ بِأَمانِيِّكُمْ وَ لا أَمانِيِّ أَهْلِ الْكِتابِ . . .
( آيهء 123 ) . ابو بكر تميمى با اسناد از ابو صالح روايت مىكند كه اهل كتاب يعنى يهوديان و مسيحيان و ديگر اديان هر يك خويش را از ديگران بالاتر مىشمردند . مسروق و قتاده گويند مسلمانان و اهل كتاب محاجّه مىكردند . اهل كتاب گفتند ما از شما هدايت يافتهتريم ، زيرا پيغمبر ( ص ) ما پيشتر و كتاب ما سابقهدارتر و خود ما به خدا نزديكتريم . مسلمين گفتند ما رهيافتهتر و به خدا نزديكتريم كه پيغمبرمان خاتم پيغمبران و كتابمان ناسخ كتب پيشين است . خداى تعالى با فرستادن آيات 123 - 125 سورهء نساء حجت مسلمانان را بر مخالفان پيروز گردانيد كه
« وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ »
.
وَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا . . .
( آيهء 125 ) . در اينكه چرا خدا ابراهيم را خليل خويش ناميده اختلاف است . ابو سعيد نضروى با اسناد از سمر روايت مىكند كه پيغمبر ( ص ) از جبرئيل پرسيد خدا چرا ابراهيم را به عنوان خليل برگزيد ؟ جبرئيل گفت چون [ فقيران و مهمانان ] را اطعام مىكرد .
عبد اللّه بن عبد الرحمان بزى گويد : ملك الموت به شكل جوانى ناشناس بر ابراهيم وارد شد ؛ ابراهيم پرسيد به اجازهء كى داخل شدى ؟ ابراهيم او را شناخت . ملك الموت گفت : خدا از بندگانش يكى را خليل ناميده ، ابراهيم پرسيد : او كيست ؟ گفت : چه كار دارى ؟ پاسخ داد : تا دم مرگ خادمش باشم . ملك الموت گفت : تو خود خليلى .