إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ . . .
( آيهء 11 - 20 ) . ابو الحسن على بن محمد مقرى با اسناد از زهرى روايت مىكند كه داستان افك عايشه را از چند تن شنيدم و بعضى بهتر به ياد داشتند و من از اين و آن پرس و جو كردم و از راويان گوناگون شنيدم كه روايت يكى ديگرى را تأييد مىنمود . حاصلش اين است كه عايشه گفت : وقتى رسول الله قصد سفر مىكرد بين زنانش قرعه كشى مىنمود به نام هر يك بيرون مىآمد او را همراه مىبرد . در يك غزوه قرعه به نام من بيرون آمد و با پيغمبر ( ص ) همراه شدم و آن بعد از حكم حجاب بود و من در هودجى بر شترى بودم وقتى پيغمبر ( ص ) از جنگ فارغ شد و اعلام بازگشت فرمود . شب نزديك مدينه رسيديم پيغمبر ( ص ) دستور داد شبانه به شهر برويم و من در لحظهء راه افتادن كاروان براى قضاى حاجت از اردوگاه بيرون رفتم و باز آمدم خواستم سوار شوم دست بر سينه بردم دريافتم كه گردنبندم گسسته و افتاده است . به جست و جوى آن بازگشتم و معطل شدم . در اين ميان متصديان كجاوهء من هودج را به گمان آنكه من درون آن هستم بر شتر بار كرده بودند . عايشه گويد در آن موقع زنان به سبب كمخوراكى لاغر بودند و گوشت و پيه نگرفته بودند و من دخترى جوان بودم و آن گروه از سبكبارى هودج تعجب نكرده شتر را راندند و رفتند . من پس از راه افتادن لشكر گردنبند را يافته به لشكرگاه آمدم احدى نبود . بر جاى ماندم و گفتم متوجه گم شدن من شده باز خواهند گشت . همچنانكه نشسته بودم چشمانم را خواب گرفت .
صفوان بن معطل سلمى ذكوانى كه به دنبال اردوى ما مىآمد و شب را بيتوته كرده بود ، صبح به جايگاه ما رسيد و سياهى آدمى خفته ديده و به سوى آن آمده مرا شناخته بود چه مرا پيش از حجاب ديده بود ؛ كلمهء
« إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ »
بر زبان آورد كه به صداى او بيدار شده چهره پوشاندم و به خدا كلمهاى حرف نزديم و جز
« إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ »
از او نشنيدم . شترش را خواباند و دست قلاب كرد . سوار شدم و شتر مرا راند تا به لشكر رسيديم كه در گرماى ظهر استراحت كرده بودند و عدهاى به گناه تهمت زدن بر من گرفتار آمدند كه نقش عمده را در آن ميان عبد اللّه بن ابىّ بن سلول داشت . به مدينه رسيديم و من يك ماه تمام مريض بودم و داستان تهمت من بر زبان مردم مىگشت بدون آنكه من باخبر باشم . فقط كم لطفى بى سابقه پيغمبر ( ص ) با من كه تنها به سلام و حال شما چطور است اكتفا مىفرمود مرا به شك انداخته غمگين مىداشت اما از واقعه آگاه نبودم .
تا قدرى خوب شدم . شبى با ام مسطح دختر ابى رهم بن عبد المطلب و دخترخالهء ابو بكر براى قضاى حاجت بيرون از خانه رفتيم و جز شبها بيرون نمىرفتيم و به خاطر بوى