شدم گفتند بيا ترا به طعام و شراب مهمان كنيم ، و خمر هنوز تحريم نشده بود . با ايشان به بستانى رفتيم كلهء پخته و يك خمره شراب داشتند ، با هم خورديم و نوشيديم ، و موضوع مهاجر و انصار در ميان آمد . من گفتم مهاجرين برترند ، مردى با استخوان آروارهء گوسفند بينى مرا زخمى كرد . شكايت به رسول اللّه ( ص ) بردم و آيهء بالا ( در اجتناب از خمر ) نازل گرديد . مسلم نيز همين روايت را آورده است .
عبد الرحمن بن حمدان عدل با اسناد از ابو مسيره روايت مىكند كه عمر گفت خدايا حكم خمر را به طور قاطع بيان فرما ؛ و آيهء 219 بقره نازل شد براى عمر خواندند ، گفت خدايا حكم خمر را براى ما به طور قاطع بيان فرما . آيهء 43 سورهء نساء نازل شد و مؤذن پيغمبر ( ص ) موقع نماز ندا مىكرد مستان به نماز نزديك نشوند . عمر پس از قرائت آيه باز گفت : خدايا حكم خمر را براى ما به طور قاطع بيان فرما و آيهء 90 و 91 سورهء مائده نازل گرديد تا
« فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ »
و عمر گفت : بس مىكنيم ؛ و بس كرديم .
پيش از تحريم خمر وقايعى پيش آمد و به اطلاع پيغمبر ( ص ) رسيد كه از اسباب و علل تحريم خمر بود از آن جمله داستان زير است : عبد الرحمن بن محمد بن يحيى با اسناد از حسين بن على ( ع ) روايت مىكند « 1 » كه على بن ابى طالب گفت : شتر پيرى داشتم از غنايم بدر ، و پيغمبر ( ص ) نيز شترى به من بخشيده بود ، و من تصميم داشتم با فاطمه دختر رسول اللّه ( ص ) ازدواج كنم ، با زرگرى از بنى قينقاع وعده گذاشتم كه با هم برويم و آن دو شتر را با شتر چاقى عوض كنيم كه براى وليمهء عروسى مصرف شود و من جوال و جهاز و طناب از دو شترم باز كرده ، هر دو را بر در حجرهء يكى از انصار بسته بودم . بازگشتم و ديدم هر دو شتر شقه شده ، پيه و جگر و ران آن را بردهاند . چشمانم بى اختيار پر اشك شد پرسيدم چه كسى اين كار را كرده است ؟ گفتند : حمزه ؛ كه در منزل يكى از انصار با ياران شراب مىخورد و مطربهاى نيز آنجاست ، و آن زن چنين خوانده بود :
اى حمزه شتران گرانبار بر آستانه بسته است .
كارد بر گير و سينهشان بشكاف و به خون رنگين كن و از گوشت آن كبابى پخته بر شعلهء فروزان به ما بخوران كه اميد ما در گرفتارى و فقر تويى اى ابا عماره ! و حمزه شمشير كشيده و پيه و ران و جگر شتران بريده و برده بود . على عليه السلام
هامش
( 1 ) . اين داستان در كتب تفسير شيعى پذيرفته نشده است .