سخن دراز نشود و از مقصود بازنمانيم ، غرض ما درين موضع بيان ماهيّات است . 360
فصل اوّل در بيان ماهيّات
( 4 ) بدانكه ماهيّات حقايق موجوداتاند . هر موجودى كه بالفعل موجود است ، آن موجود حقيقتى دارد ، و آن موجود به آن حقيقت بالفعل موجود است ؛ كه اگر آن حقيقت نبودى ، آن موجود بالفعل موجود نبودى . آن حقيقت را ماهيّت مىگويند ، و آن حقيقت را ممكن هم مىگويند . و آن حقيقت غير وجود و غير عدم است . وجود خارجى و عدم خارجى دو صفت وىاند ؛ و آن حقيقت گاهى موصوف است به صفت وجود ، و گاهى موصوف است به صفت عدم . و در وجود خداى تعالى ، كه مبدأ اوّل است خلاف كردهاند ، كه ماهيّت دارد يا ندارد . و بعضى گفتهاند كه وجود خداى تعالى ماهيّت ندارد ، از جهت آنكه در ذات خداى تعالى به هيچ نوع كثرت نيست ، خداى تعالى وجود مجرّد است و وحدت صرف است . و بعضى گفتهاند كه وجود خداى تعالى عين حقيقت اوست .
و بعضى گفتهاند كه وجود خداى تعالى غير حقيقت اوست ، از جهت آنكه وجود خداى تعالى معلوم بشر است ، و حقيقت خداى تعالى معلوم بشر نيست . پس حقيقت او غير وجود او باشد . امّا در موجودات ممكن جمله اتّفاق كردهاند كه جمله ماهيّات دارند ، و ماهيّات حقايق موجوداتاند ، و غير موجوداتاند . و اسامى چيزها اسامى آن حقايقاند ، همچون اسم عالم . و اسم آسمان ، و اسم زمين ، و اسم انسان و مانند اين ، جمله اسامى آن حقايقاند ، يعنى اسامى ماهيّاتاند ، 361 از جهت آنكه عالم را وصف مىتواند كرد به صفت وجود و به صفت عدم . پس عالم بايد كه اسم چيزى باشد كه آن چيز غير وجود و غير عدم بود ، و آن ماهيّت است .
« هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً »
دليل اين تقرير است .
( 5 ) اى درويش ! ماهيّات جمله پاك و مجرّداند ؛ و جمله ساده و بىنقشاند ، و جمله مستعدّ كمال خوداند . عالم ماهيّات عالمى بهغايت خوش است و بىزحمت است ، و عالم وجود عالمى بهغايت ناخوش است و پرزحمت است . عالم ماهيّات نمودار بهشت است ، و يا خود بهشت است ، از جهت آنكه در آن عالم تفرقه و پراكندگى نيست . و رنج و بيمارى نيست ، و خوف و حزن نيست ، و خستگى و ملالت نيست ، و پيرى و مرگ نيست ، و از