بشكافت و به دوشاخ شد . يكشاخ وى طبيعت شد ، كه قلم عالم صغير است ، و يك شاخ وى علقه گشت ، كه لوح عالم صغير است ؛ و ابتداى اعضاى انسانى ازين علقه است :
« خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ »
.
( 15 ) اى درويش ! نطفه درياى كلّ بود ، از جهت آنكه درياى صافى و ذرو بود ، و شامل محسوس و معقول بود . چون بشكافت ، و به دو شاخ شد ، و يكشاخ وى طبيعت شد ، و يك شاخ وى علقه گشت ، اكنون طبيعت خاصّ شد مر صافى و معقول را ، و علقه خاصّ گشت مر ذروى و محسوس را .
( 16 ) چون اين مقدّمات معلوم كردى ، اكنون بدانكه بعضى مىگويند كه به اين طبيعت ، كه قلم عالم صغير است ، خطاب آمد كه « برين علقه ، كه لوح عالم صغير است ، بنويس ! » - قلم گفت كه « چه نويسم ؟ » - خطاب آمد كه « بنويس هرچه درين عالم صغير بود و هست و خواهد بود تا آن روز كه اين كس بميرد » . قلم اين جمله را بر پيشانى اين فرزند بنوشت و قلم خشك گشت
« فرغ الربّ من الخلق و الرزق و الاجل »
. اين طايفه اينچنين مىگويند كه گفته شد ، امّا اين بيچاره مىگويد كه به اين طبيعت ، كه قلم عالم صغير است ، خطاب آمد كه « بر خود و برين علقه ، كه لوح عالم صغير است ، بنويس ! » - بنوشت تا تمامت اعضاى انسانى 209 اندرونى و بيرونى پيدا آمدند ، و بهتدريج ظاهر شدند و به كمال رسيدند ، و جسم و روح آدمى تمام شدند ، يعنى طبيعت اينها نوشت كه پيدا آمدند ؛ و اينها كه پيدا آمدند آنچه با خود دارند ، از خود دارند و با خود آوردهاند . اين بود بيان دوات و قلم و لوح عالم كبير ، و دوات و قلم و لوح عالم صغير .
( 17 ) اى درويش ! دوات عالم كبير مبدأ نزول است ، و دوات عالم صغير مبدأ عروج است . و ازين جهت است كه در عالم كبير اوّل عقل است ، و آخر طبيعت ، و در عالم صغير اوّل طبيعت است و آخر عقل .
( 18 ) اى درويش ! عالم كبير يك عالم بود . چون تمام شد ، قلم عالم كبير خشك گشت . امّا عالم صغير بىحساب و بىشماراند . هر عالمى كه تمام شود ، قلم آن عالم خشك مىگردد . پس قلم مطلق عالم صغير هرگز خشك نگردد 210 و هميشه خواهد نوشت ، از جهت آنكه اين كلمات هرگز به نهايت نخواهد رسيد
« قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً »
.