در عالم جبروت است ، و يكى سماوات و ارض خاصّ در عالم ملكوت است و يكى سماوات و ارض خاصّ در عالم ملك است
« تَنْزِيلًا مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَ السَّماواتِ الْعُلى »
207 :
اين سماوات و ارض اوّلاند .
« الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى »
اين سماوات و ارض دوّماند .
« لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما »
اين سماوات و ارض سوّماند .
« وَ ما تَحْتَ الثَّرى »
: ثرى عبارت از مزاج است ، و در تحت مزاج عالم مركّبات است . و در مركّبات هم سه سماوات و سه ارض است ؛ جمله شش مىشوند .
« هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ » *
. يوم عبارت از مرتبه است ، يعنى « در شش مرتبه بيافريديم » .
« ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ » *
ثمّ برتر آن است ، يعنى « بعد ازين شش مرتبه بر عرش مستوى شد .
مراد ازين انسان كامل است كه در نزول از سه سماوات و سه ارض بگذشت ، و در عروج از سه سماوات و سه ارض بگذشت ، آنگاه بر عرش مستوى شد ؛ يعنى از عقل اوّل بيامد ، و باز به عقل اوّل رسيد ، و دايره تمام كرد . و عقل اوّل بر عرش مستوى است ، وى هم بر عرش مستوى شد . و تفسير اين آيه به اين آيهء ديگر مىكند كه مىآيد :
« يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ »
.
( 13 ) اى درويش ! الف سنة اقلّ است ، و خمسين الف سنة اكثر است . از آن كمتر نباشد ، و ازين زيادت نبود .
« وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ 208
وَ طُورِ سِينِينَ وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ » ، تين عبارت از دوات است كه درياى كلّ و جامع نور و ظلمت است ، « و زيتون » عبارت از عقل اوّل است ، كه قلم خداى است ، و
« طُورِ سِينِينَ »
عبارت از فلك اوّل است ، كه عرش خداى است ، و
« هذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ »
عبارت از انسان كامل است كه زبده و خلاصهء موجودات است ، و جامع علوم و مجمع انوار است ، « بلد » از جهت آن مىگويند كه انسان كامل مصر جامع است ، به تمام اوصاف حميده و اخلاق پسنديده آراسته است ؛ و « امين » از جهت آن مىگويند كه انسان كامل خوف آن ندارد كه از راه بازگردد و ناقص بماند .
انسان كامل به شهرى رسيده است كه
« مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً »
.
فصل چهارم در بيان دوات و قلم و لوح عالم صغير
( 14 ) بدانكه يك نوبت درين رساله گفته شد كه نطفه دوات عالم صغير است ، اكنون بدانكه اين نطفه چون در رحم افتاد ، و مدّتى برآمد ، خطاب آمد كه « بشكاف ! »