است كه هرگز موجود نگردد ، و وجود وى محال است ؛ و ممكن چيزى است كه هر دو طرف برابر است ، و وجود وى محال نيست ، و عدم وى هم محال نيست . شىء دو عالم دارد ، يكى عالم وجود و يكى عالم عدم . گاهى در عالم وجود مىباشد ، و گاهى در عالم عدم مىبود .
( 11 ) اى درويش ! خداى را در عالم عدم خزاين بسيار است ، خزينهء مال و خزينهء جاه ، و خزينهء امن ، و خزينهء صحت ، و خزينهء رزق ، و خزينهء علم ، و خزينهء خلق ، و خزينهء قناعت ، و خزينهء عافيت ، و خزينهء فراغت ، و خزينهء جمعيّت و مانند اين . و كليد اين خزاين اسباباند ، و بعضى از اسباب به دست ما نيستند . حركات افلاك و انجم ، و اتصالات كواكب و اتفاقات حسنه به دست هيچكس نيستند ، سخن دراز شد و از مقصود دور افتادم .
( 12 ) اى درويش ! حس را به عالم جبروت راه نيست ، و عقل در وى سرگردان است ، حس تو را به عالم ملك رساند ، و عقل تو را به عالم ملكوت رساند ، و عشق تو را به عالم جبروت رساند ، از جهت آنكه عالم جبروت عالم عشق است ، خلقانى كه در عالم جبروتاند ، جمله بر خود عاشقاند . مرآتى مىخواهند تا جمال خود را ببينند و صفات خود را مشاهده كنند . مفردات و مركّبات عالم مرآت اصل جبروتاند .
( 13 ) اى درويش ! مراتب اين وجه جمله مملوّ از عشقاند ، هر مرتبهاى كه مىآيد ، آن مرتبه مرآت مرتبهء ما قبل است و مرتبهء ما قبل بر خود عاشق است ، و بر ، مرآت هم عاشق است ، پس اين وجود مملوّ از عشق است . و سالك چون به مرتبهء عشق رسد ، و به آتش عشق سوخته شود ، و پاك و صافى و ساده و بىعشق گردد ، وى را با اهل 195 جبروت مناسبت پيدا آيد ، كه اهل جبروت بهغايت ساده و بىنقشاند ، چون آيينهء دل سالك را با اهل جبروت مناسبت پيدا آيد ، آنگاه با آن مناسبت بر عالم جبروت اطلاع يابد ، تا هر چيز كه از عالم جبروت روانه شود تا به اين عالم آيد ، پيش از آنكه به اين عالم رسد ، وى را بر آن اطلاع باشد ، چنانكه ديگران در خواب مىبينند ، وى در بيدارى مىبيند .
( 14 ) اى درويش ! آن ديدن نه به چشم سر باشد ، به چشم سرّ بود . سالك چون به مرتبهء عشق رسيد ، آيينهء دل وى چنان پاك ، و صافى ، و ساده ، و بىنقش شود كه جام جهاننماى و آيينهء گيتىنماى گردد ، تا هر چيز كه در درياى جبروت روانه شود ، تا به
مجموعه رسائل ( كتاب الإنسان الكامل ) ( فارسى ) — صفحة 208
مساهمون: عزيز الدين النسفي
ص٢٠٨