همه از خدا مىآيند و باز به خدا بازمىگردند ، « منه بداء و اليه يعود » . غرض ما درين مقام بيان بلوغ و حريّت است ، و هر چنانكه بگويند ، غرض ما حاصل است ، از جهت آنكه ما مىگوييم كه هر چيز كه به اوّل خود رسيد ، بالغ گشت . از بزرگى سؤال كردند كه ما علامة النهاية ؟ فرمود : « الرجوع الى البداية » .
فصل دوم در بيان بلوغ و حرّيت آدمى
( 6 ) بدانكه ما قاعدهء سخن چنان خواهيم نهاد 161 كه تخم موجودات عقل اوّل است ، از جهت آن كه انبيا و حكما اتّفاق كردهاند كه اوّل چيزى كه خداى تعالى آفريده است جوهرى بود و نام آن جوهر عقل اوّل است . چون تخم موجودات عقل اوّل است ، پس عقول و نفوس و افلاك و انجم و عناصر و طبايع معادن و نباتات و حيوانات ، جمله در عقل اوّل بالقوّه موجود بوده باشند ، چنانكه بيخ و ساق و شاخ و برگ و گل و ميوه جمله در تخم گندم بالقوّه موجود بودند ، و بهتدريج پيدا مىآيند تا به ميوه رسند ؛ و چون به ميوه رسيدند ، به نهايت خود رسيدند و دايره تمام شد . همچنين جملهء موجودات از عقل اوّل پيدا آمدند تا به انسان رسيدند . چون بعد از انسان چيزى ديگر نبود ، معلوم شد كه انسان ميوهء درخت موجودات است . و چون انسان به عقل رسيد ، و بعد از عقل چيزى ديگر نبود ، معلوم شد كه تخم اوّل عقل بوده است . پس انسان چون به كمال عقل رسد ، به نهايت خود رسد و بالغ گردد و دايره تمام شود .
( 7 ) اى درويش ! به يقين بدانكه خداى تعالى فاضلتر و گرامىتر و بزرگوارتر از عقل اوّل چيزى ديگر نيافريد . عقل است كه اشرف مخلوقات است ، و عقل است كه نزديك است به خدا ، و عقل است شناساى خداى از مخلوقات هيچچيز خود را نشناخت الا عقل ، و هيچچيز خداى را ندانست الا عقل . داناتر از عقل و مقرّبتر از عقل چيزى ديگر نيست ، امّا عقل مراتب دارد ، و از مرتبهاى تا به مرتبهاى تفاوت بسيار است . هركه به يك جزء عقل رسيد ، پنداشت كه به كمال عقل رسيد 162 ؛ و نه چنين است . هر كه به نهايت عقل رسيد ، به كمال عقل رسيد . و اگر كسى گويد كه در آخر نور اللّه پيدا آمد ، و بعد از نور اللّه چيزى ديگر نبوده است ، راست باشد
« اتقوا فراسة المؤمن فانّه ينظر بنور اللّه تعالى »
. افراد موجودات جمله مظهر نور خداىاند ، و خداى است كه از جمله ظاهر شده