تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل ( كتاب الإنسان الكامل ) ( فارسى ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
( 15 ) اى درويش ! عشق آتشى است كه در عاشق مىافتد و موضع اين آتش دل است ، و اين آتش از راه چشم به دل مىآيد و در دل وطن مىسازد . ( بيت )
گر دل نبود كجا وطن سازد 145 عشق * ور عشق نباشد به چه‌كار آيد دل
و شعلهء اين آتش به جملهء اعضا مىرسد و به‌تدريج اندرون عاشق را مىسوزاند و پاك و صافى مىگرداند تا دل عاشق چنان نازك و لطيف مىشود ، كه تحمّل ديدار معشوق نمىتواند كرد از غايت نازكى و لطافت . و خوف آن است كه به تجلّى معشوق نيست گردد . و موسى عليه صلاة و السلام درين مقام بود كه چون ديدار خواست حق تعالى فرمود كه لن‌ترانى مرا نتوانى ديد ، نفرمود كه من خود را به تو نمىنمايم . ( 16 ) اى درويش ! درين مقام است كه عاشق فراق را بر وصال ترجيح مىنهد ؛ و از فراق راحت و آسايش بيش مىيابد . و همه روز به اندرون با معشوق مىگويد ، و از معشوق مىشنود ؛ و معشوق گاهى به لطفش مىنوازد و آن ساعت عاشق در بسط است ، و گاهى به قهرش مىگذارد ، و آن ساعت عاشق در قبض است . و كسانى كه حاضر باشند ، اين بسط و قبض عاشق را مىبينند ، و نمىدانند كه سبب آن بسط و قبض آن عاشق چيست . ( 17 ) و در آخر چنان شود كه جمال معشوق دل عاشق را از غير خود خالى يابد ، همگى دل عاشق را فروگيرد و چنان‌كه هيچ چيز ديگر را راه نماند ، آنگاه عاشق بيش خود را نبيند ، و همه معشوق را بيند . عاشق اگر خورد و اگر خسپد و اگر رود و اگر آيد ، پندارد كه معشوق است كه مىخورد و مىخسپد و مىرود و مىآيد . و چون عاشق از غم هجران خلاص يافت و اندوه فراق نماند ، با جمال معشوق عادت كرد و گستاخ شد ، و از 146 خوف بيرون آمد ، يعنى پيش ازين خوف آن بود كه عاشق به تجلى معشوق نيست گردد ، و اكنون آن خوف برخاست و چنان شد كه اگر معشوق را از بيرون ببيند ، التفات نكند و به حال خود باشد ، و متغيّر نشود ، از جهت آنكه آن ، كه در اندرون است ، و در ميان دل وطن ساخته است ، نزديك‌تر از آن است كه در بيرون است . چون آنكه نزديك‌تر است همگى دل را فروگرفته است ، و دل را مستغرق خود گردانيده است ، و دل با وى انس و آرام گرفته است ، از بيرون ، كه دور تر است ، متأثر نشود و متغيّر نگردد ، و التفات به وى نكند . و اگر كسى سؤال كند كه درين مقام از بيرون متغيّر نمىشود راست