( 10 ) اى درويش ! اگر اين مسافر عزيز به مهمان تو آيد ، عزيزش دار ! و عزيز داشتن اين مسافر آن باشد كه خانهء دل را از جهت اين مسافر خالى گردانى ، كه عشق شركت برنتابد ؛ و اگر تو خالى نگردانى ، او خود خالى گرداند .
( رباعى )
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست * تا كرد مرا تهى و پر ساخت ز دوست
اجزاى وجود من همه دوست گرفت * ناميست ز من بر من و باقى همه اوست
( 11 ) اى درويش ! عشق براق سالكان و مركب روندگان است . هرچه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد ، عشق در يك دم آن جمله را بسوزاند ، و عاشق را پاك و صافى گرداند . سالك به صد چله آن مقدار 144 سير نتواند كرد كه عاشق در يك طرفة العين كند ، از جهت آنكه عاقل در دنياست و عاشق در آخرت است ، نظر عاقل در سير به قدم عاشق نرسد . 13
( 12 ) اى درويش ! از عشق حقيقى - آنچنانكه حق عشق است - نمىتوانم نوشت ، كه مردم فهم كنند و كفر دانند امّا از عشق مجازى چيزى بنويسم ، تا عاقلان از اينجا استدلال كنند .
فصل دوّم در بيان مراتب عشق مجازى
( 13 ) بدانكه عشق مجازى سه مرتبه دارد . اوّل چنان باشد كه عاشق همه روز در ياد معشوق بود ، و مجاور كوى معشوق باشد ، و خانهء معشوق را قبلهء خود سازد ، و همه روز گرد خانهء معشوق طواف كند ، و دروديوار معشوق نگاه مىكند ، تا باشد كه جمال معشوق را از دور ببيند ، تا از ديدار معشوق راحتى به دل مجروح وى رسد ، و مرهم جراحات دل او گردد .
( 14 ) و در ميان چنان شود كه تحمّل ديدار معشوق نتواند كرد . چون معشوق را ببيند ، لرزه بر اعضاى وى افتد و سخن نتواند گفت ، و خوف آن باشد كه بيفتد و بىهوش گردد .