گفت : يا ابراهيم اين زن و كودك را كجا همى برى ؟ گفت : هيچ ندانم .
آن فريشته گفت : ايشان را بحرم خداى عزّ و جلّ بر تا خداى عزّ و جلّ مر ايشان را نگاه دارد . ابراهيم گفت كه : من ندانم كه حرم خداى عزّ و جلّ كجاست . آن فريشته او را راه نمونى كرد آنجا كه امروز خانهء كعبه است اندر مكّه . ابرهيم مر ايشان را بدانجاى برد و بنشاند ، و خود بازگشت .
و اين قصّه گفته آيد بجايگاه خويش .
پس كار بدان رسيد كه ابرهيم و اسمعيل آن خانه برآوردند . و يك بار ديگر كافران مكّه آن خانه را بكندند ، و هامون كردند ، از بهر آن كه ابرهيم و اسمعيل آن خانه را بر زمين بنا كرده بودند . و هر آن گاه كه باران آمدى آب بدان خانه اندر افتادى . پس كافران مكّه آن خانه را نيك حرمت داشتندى و ايشان آن همه باز گرفتند و با او يار گشتند و از روى زمين پارهاى برآوردند « 1 » . پس آن خانه بر سر افراز بنا كردند چنان كه بر آنجا بپايها بربايد رفتن . اينست نشان خانهء كعبه و تمامى اين گفته آيد بجايگاه خويش .
پس آدم و حوّا بر آن كوه سرنديب همى بودند تا مر ايشان را يكى پسر آمد نام او هابيل ، و آن ديگر را كه نام او قابيل بود . [ و قابيل ] « 2 » مر هابيل را بكشت . خداى عزّ و [ جلّ ] مر آدم را بدل هابيل يكى فرزند داد نام او شيث ، و اين شيث خليفت آدم بود .
و مر آدم را عليه السّلم هزار سال زندگانى بود و پس از دنيا برفت ، و شيث هم آنجايگاه او را دفن كرد . [ و جبريل او را كفن آورد از بهشت . و از پس آدم بكچند برآمد و حوّا نيز بمرد . و شيث مر حوّا را هم بر سر آن كوه
هامش
( 1 ) و از سرزمين لختى برآوردند نيك . ( پا )
( 2 ) ( پا )