و آن از دين جهودى بدين ترسايى ايستاده بود ، و آن زن را بكنار آتش آوردند و گفتند كه : اى زن از دين ترسايى برگرد و الا ترا نيز همچون ديگران به آتش اندازيم و بسوزانيم . و آن زن آن كودك طفل « 1 » در برداشت و او را بدان كودك رحمت مىآمد ، و از بهر او از دين عيسى برخواست گرديد ، و آن كودك را ازو بستدند كه زن را به آتش اندازند . و زن از بهر شفقت كودك طفل از دين برخواست گرديد . اين كودك بسخن آمد و بآوازى بلند گفت كه : يا مادر ، بر من رحمت مكن ، و از بهر شفقت من اين دين را رها مكن ، كه اين دين حق است ، و بگذار تا ما را بسوزند و ببهشت رويم . يكى كودك اين بود .
و ديگرى آن بود كه بروزگار جرجير عابد زنى آبستن شده بود ، و چون شكم برآورد : گفت من اين شكم از جرجير عابد برآوردم . پس جرجير را بياوردند كه عقوبت كنند . و زن بار نهاده بود ، و آن كودك بآواز آمد و گفت كه : جرجير عابد را هيچ مگوييد كه من فرزند فلان گاوبارهام « 2 » ، تا جرجير ازان عقوبت برست .
و سه ديگر كودك آن بود كه در روزگار يوسف عليه السّلم كه چون زليخا پيش عزيز مصر رفت و آن دروغ بر يوسف بست و گفت كه : يوسف با من چنين كرد تا جامهء او « 3 » دريده شد ، پس آن كودك در گهواره آواز داد و گواهى داد چنان كه « 4 » گفت عزّ و جلّ :
هامش
( 1 ) آن كودك خرد . ( صو )
( 2 ) گوبانم . ( صو ) - گاوبانم . ( پا )
( 3 ) متن :
« من » .
( 4 ) . . كه بروزگار يوسف ( ع ) پيش عزيز مصر گواهى داد بدان وقت كز زليخا گفت پيش عزيز ، يوسف با من چنين خواست كردن . و اينست كه . ( پا . ن )