نكاح كردن دختر بالغه است كه بىفرمان پدر روا نباشد « 1 » . امّا زن شوى كرده « 2 » و رسيده ، پيغامبر گفت عليه السّلم :
الايم « 3 » املك لنفسها من وليّها .
گفت : زنى كه او را شوهر بوده باشد بر تن خود پادشاتر از ولىّ ، كه او خود را بشوى تواند داد . « 4 » و السّلام .
[ ترجمه ]
243 - نهبينى سوى آن كسها كه بيرون شدند از سرايهاشان و ايشان [ بودند ] هزاران ، از بيم مرگ ، گفت ايشان را خداى : بميريد « 5 » ، پس زنده كردشان كه خداى خداوند فضل است بر مردمان ، و لكن بيشتر مردمان نه شكر كنند *
244 - كارزار كنيد اندر راه خداى و بدانيد كه خداى شنواست و دانا *
245 - كيست آنك اوام دهد بخداى اوامى « 6 » نيكو بفزايد او او را افزونيها بسيار ؟ و خداى تنگ فرا گيرد و بگستراند « 7 » و سوى اوست بازگشت *
قصهء ذو الكفل عليه السّلام
و اين قصّهء ذو الكفل عليه السّلم چنان بود كه گروهى از بنى اسرائيل بشهرى بودند كه نام آن شهر ايله بود ، و اندران گروهى بسيار بودند از بنى اسرائيل . و بدان شهر در بيمارى و مرگ بسيار اندر افتاد و خلايق بسيار مىمردند . و جماعتى بسيار ، چندين هزار ، گرد آمدند « 8 » ، و از
هامش
( 1 ) كه بى امر پدر يا ولىّ يا قاضى روا نباشد . ( ن . صو . پا )
( 2 ) زن شوى بوده . ( پا . ن . صو )
( 3 ) الايمة . ( ن . پا )
( 4 ) و اين قصهء طلاق دادن زنان بتمامى گفته آيد بجايگاه خويش ، و اينجا اينقدر كفايت است تا آيت فرو نشود .
بازگشتيم به قرآن ( ن . پا )
( 5 ) بميرند . ( پا )
( 6 ) بوام دهد خداى را وامى . ( پا )
( 7 ) بستاند و بدهد . ( پا )
( 8 ) بسگاليدند . ( پا . ن )