بعد شروع به نامهنگارى به عماد الدين زنگى و مظفر الدين كوكبرى صاحب اربل كردند . همچنين به شهاب الدين غازى بن عادل ، هنگامى كه در خلاط به سر مىبرد نامه نوشتند و به هر يك از اين سه تن وعده دادند كه به او خواهند گرويد و از او فرمانبردارى خواهند كرد . و آن مخالفت باطنى را كه با بدر الدين داشتند ظاهر ساختند .
آنان نمىگذاشتند كه از ياران بدر الدين هيچكس در نزدشان بماند جز همان كسى كه خودشان مىخواستند ، و كسى را كه دوست نداشتند نمىپذيرفتند .
اين وضع دير زمانى پايدار ماند و بدر الدين رفتارشان را تحمل مىكرد و با ايشان مدارا مىنمود . ولى آنها همچنان به آزمندى و سركشى خود مىافزودند .
در اين گير و دار ميان گروهى كه در قلعه مىزيستند دو دستگى افتاد و برخى از ايشان - كه فرزندان خواجه ابراهيم و برادرش و همدستانشان بودند - بر ديگران چيره شدند و ايشان را از آن دژ بيرون كردند و بر قلعه دست يافتند .
اين عده پس از دستيابى بر آن دژ در نفاق و مخالفت خود با بدر الدين لؤلؤ بيش از پيش پافشارى كردند .
در اين سال بدر الدين با لشكريان خويش به سر وقت ايشان شتافت و ناگهان بر ايشان تاخت و آنان را در حلقهء محاصره انداخت و عرصه را بر آنان تنگ ساخت . از رسيدن خواربار به ايشان جلوگيرى كرد و شخصا پيكار با آنان را ادامه داد .
قسمتى از لشكريان خويش را نيز مأمور ساخت كه قلعهء هروز را محاصره كنند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 18
مساهمون: ابن الأثير
ص١٨