باشد كه پارهاى هيزم كنيم ( 1 ) . اسماعيل كار [ د ] » و رسن برداشت . چون به مقصد رسيدند ، ابراهيم خواب با اسماعيل بگفت . اسماعيل ( 3 ) عزازة و كرامة آنگه گفت پدرا ( 4 ) : به اين رسن پاى ( 5 ) من ببند استوار ( 6 ) تا اضطراب نكنم تا فرمان خداى تعالى بواجبى به جاى آرى و جامه از من درهم كش تا خون ( 7 ) من بر جامهء تو نشود كه تو را ببايد ( 8 ) شستن ، يا ( 9 ) مادرم ببيند رنجور دل شود . و اين پيراهن خود در من پوش تا در بوى [ تو ] ( 10 ) جان بدهم و بر من آسان آيد . و كارد بر گلوى من سبك بران تا مرگ بر من آسان شود كه شدّت مرگ عظيم ( 11 ) است و اگر بتوانى كردن يك امشب در اين صحرا توقّف كن ( 12 ) . و با پيش مادرم مرو ( 13 ) تا باشد مرا پارهاى فراموش كند ( 14 ) ، كه هر چه به دو روز بر گذشت كهن گشت . و چون با نزديك مادرم شوى ( 15 ) او را از من سلام كنى و اين پيراهن من بر او برى تا به يادگار من مىدارد . ابراهيم ( 16 ) - عليه السّلام - گفت :
همچنين كنم .
آنگه گفت : يا بنىّ نعم العون أنت على امر اللَّه ، نيك يارى تو مرا بر فرمان ( 17 ) خداى .
آنگه ابراهيم ( 18 ) - عليه السّلام - اسماعيل را بخوابانيد و روى او بر زمين نهاد و كارد بر آورد تا بر حلق او براند ، از پس پشت ( 19 ) آواز آمد : * ( يا إِبْراهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا ) * . سدّى گفت : خداى تعالى صفيحهاى ( 20 ) از مس بر حلق او بزد تا كارد كار نكرد . چندان كه ابراهيم ( 21 ) كارد مىماليد هيچ نمىبريد ، از ضجارت كارد از دست
هامش
( 1 ) - آج ، لب : جمع كنيم .
( 2 ) - از دا ، افزوده شد .
( 3 ) - دا ، آج ، افزوده : گفت ، لب : بگفت .
( 4 ) - دا ، آج ، لب : پدر را .
( 5 ) - دا ، آج ، لب : دست و پاى .
( 6 ) - دا ، آج ، لب : استوار ببند .
( 7 ) - دا ، آج ، لب : تا پارهاى از خون .
( 8 ) - آج ، لب ، افزوده : آن را .
( 9 ) - آج ، لب : و يا .
( 10 ) - اساس : ندارد ، از دا ، افزوده شد .
( 11 ) - دا ، آج ، لب : سخت .
( 12 ) - آج ، لب : كنى .
( 13 ) - دا : برو .
( 14 ) - آج ، لب : باشد كه مرا فراموش كند .
( 15 ) - آج ، لب : با نزديكى مادرم روى .
( 18 - 16 ) - اساس ، آب ، دا ، آج : ابرهيم .
( 17 ) - آج ، لب : به فرمان .
( 19 ) - دا ، آج ، لب : پشتش .
( 20 ) - دا ، لب : صحيفه ، آج : صيحفه .
( 21 ) - اساس ، دا ، آج : ابرهيم .